شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨١ - رسيدن گوهر از دست به دست، آخر دور به اياز و كياست اياز،
|
عارف است و باز رست از خوف و بيم |
هاى هو را كرد تيغ حق دو نيم |
|
|
بود او را بيم و اوميد از خدا |
خوف فانى شد عيان گشت آن رجا |
|
|
چون شكست آن گوهر خاص آن زمان |
ز آن اميران خاست صد بانگ و فغان |
|
|
كين چه بىباكى است و الله كافر است |
هر كه اين پر نور گوهر را شكست |
|
|
و آن جماعت جمله از جهل و عما |
در شكسته در امر شاه را |
|
|
قيمتى گوهر نتيجه مهر و ود |
بر چنان خاطر چرا پوشيده شد |
|
ب ٤٠٧٤- ٤٠٥٩ يك شدن: مساوى بودن.
پايندان: كفيل. (آن كه از جانب حق پيام حق يافته و قرب حق مقصود اوست از رنج و شكستى كه در راه او مىبيند نمىهراسد.) عارفان ز آغاز گشته هوشمند: عارفان از آغاز آخر كار را مىبينند.
بود عارف را ...: عارف هم چون زاهد در آغاز دچار خوف و رجا بود، ليكن او از پايان كار آگاه گرديد، از خوف و رجا است.
چاش: خرمن.
قيمتى گوهر: مىتوان آن را كنايت از امر شاه گرفت. (چرا اميران قيمت در را شناختند و آن را نشكستند و قيمت امر شاه بر آنان پوشيده ماند و آن را اجرا نكردند.) اما با توجه به كلمه خاطر كه مفرد است مىتوان اين بيت را دنباله بيت ٤٠٧٢/ ٥ گرفت و خاطر را به اياز ارجاع داد. (اياز كه نتيجه و پرورده مهر و دوستى شاه است و شاه او را چنين عزيز مىدارد چرا بهاى آن گوهر بر او پوشيده ماند و آن را شكست.) اياز رمز عارفى است كه مرحلههاى سلوك را پيموده و به محبوب رسيده و همه او شده است. آن چه مىكند خواست اوست و مىداند آن چه ارزش دارد فرمودهى اوست و اگر به خزانه شاه زيان رسد باكى نيست، يا به فرمودهى مولانا چون مىداند كه حريفان را در اين بازى مات خواهد كرد، رفتن اسب و پيل او را زيانى نمىرساند او عارفى است كه از مرحله خوف و رجا گذشته است. او از جمله «سابقون السابقون» است و ديگران از مثقلان خاك. او نيز همانند اينان بود اما شرط سلوك را به جاى آورد و با رياضت تا بدان جا رسيد كه از آغاز انجام را ديد: