شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٤ - وصيت كردن پدر دختر را كه خود را نگه دار تا حامله نشوى از شوهرت
وصيت كردن پدر دختر را كه خود را نگه دار تا حامله نشوى از شوهرت
|
خواجهاى بوده است او را دخترى |
زهره خدى مه رخى سيمين برى |
|
|
گشت بالغ داد دختر را به شو |
شو نبود اندر كفائت كفو او |
|
|
خربزه چون در رسد شد آبناك |
گر بنشكافى تلف گشت[١] و هلاك |
|
|
چون ضرورت بود دختر را بداد |
او به ناكفوى ز تخويف فساد |
|
|
گفت دختر را كزين داماد نو |
خويشتن پرهيز كن حامل مشو |
|
|
كز ضرورت بود عقد اين گدا |
اين غريب اشمار را نبود وفا |
|
|
ناگهان بجهد كند ترك همه |
بر تو طفل او بماند مظلمه |
|
|
گفت دختر كاى پدر خدمت كنم |
هست پندت دل پذير و مغتنم |
|
|
هر دو روزى هر سه روزى آن پدر |
دختر خود را بفرمودى حذر |
|
|
حامله شد ناگهان دختر از او |
چون بود هر دو جوان خاتون و شو |
|
|
از پدر او را خفى مىداشتش |
پنج ماهه گشت كودك يا كه شش |
|
|
گشت پيدا گفت بابا چيست اين |
من نگفتم كه از او دورى گزين |
|
|
اين وصيتهاى من خود باد بود |
كه نكردت پند و وعظم هيچ سود |
|
|
گفت بابا چون كنم پرهيز من؟ |
آتش و پنبه است بىشك مرد و زن |
|
|
پنبه را پرهيز از آتش كجاست |
يا در آتش كى حفاظ است و تقاست |
|
|
گفت من گفتم كه سوى او مرو |
تو پذيراى منى او مشو |
|
|
در زمان حال و انزال و خوشى |
خويشتن بايد كه از وى در كشى |
|
|
گفت كى دانم كه انزالش كى است |
اين نهان است و به غايت دور دست[٢] |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: گردد.
[٢] در حاشيه نسخه اساس: مخفيست.