شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٥ - رفتن اين شيخ در خانه اميرى بهر كديه روزى چهار بار به زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بد آن وقاحت و عذر گفتن او امير را
|
هين كه اسرافيل وقتاند اوليا |
مرده را ز ايشان حيات است و نما |
|
١٩٣٠/ ١ نعل باز گونه: كنايت از رد گم كردن. در گذشته كه اسب وسيله سوارى بود، كسى كه مىترسيد در طلب او باشند نعل اسب را وارونه مىكوفت تا آن كه در پى اوست رد وى را نيابد.
شحيح: بخيل.
غاشيه بر دوش تو: (عباس دبس غاشيه بر دوش تو است.) غاشيه: زين پوش است. رسم چنان بود كه بزرگان چون از اسب به زير مىآمدند، غاشيهاى بر زين اسب افكنده مىشد و چون سوار مىشد غلامى آن غاشيه را بر دوش نهاده مىبرد.
|
هست اسم علمت نام رسول قرشى |
كه بد از مركب او غاشيه بر دوش سروش |
|
(سوزنى) سپس به معنى فرمانبر، شاگرد و غلام و مطيع به كار رفته است.
بهر نان: جمله شرطى است. اگر خود خواهان نان بودم.
|
تا تو باشى در حجاب بو البشر |
سر سرى در عاشقان كمتر نگر |
|
|
زيركان كه موىها بشكافتند |
علم هيأت را به جان دريافتند |
|
|
علم نارنجات و سحر و فلسفه |
گر چه نشناسند حق المعرفه |
|
|
ليك كوشيدند تا امكان خود |
بر گذشتند از همه اقران خود |
|
|
عشق غيرت كرد و ز ايشان در كشيد |
شد چنين خورشيد ز ايشان ناپديد |
|
|
نور چشمى كو به روز استاره ديد |
آفتابى چون از او رو در كشيد |
|
|
زين گذر كن پند من بپذير هين |
عاشقان را تو به چشم عشق بين |
|
|
وقت نازك باشد و جان در رصد |
با تو نتوان گفت آن دم عذر خود |
|
|
فهم كن موقوف آن گفتن مباش |
سينههاى عاشقان را كم خراش |
|
|
نه گمانى بردهاى تو زين نشاط |
حزم را مگذار مىكن احتياط |
|
|
واجب است و جايز است و مستحيل |
اين وسط را گير در حزم اى دخيل |
|
ب ٢٧٧١- ٢٧٦١ در حجاب بو البشر بودن: ظاهر را ديدن. ديده حقيقت بين نداشتن. اولياى حق را چون