شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٢ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
آن را «قد» گويند. و در اين بيت به همان معنى است كه در دفتر سوم آمده، ليكن «خشك بند» را در استعمال شاعران عصر صفوى معنى ديگرى است. (مرغان آگاه خود را با قيد محكم بستهاند (هواى نفس را در بند كشيدهاند) تا از خوردن دانهاى كه در مدخل دام است مصون مانند.) زهربا: آش آميخته به زهر. زهر آلود.
فخ: دام.
ظريفان: آنان كه به درگاه حق تضرع مىكنند و به ذكر و استغاثت مشغولاند.
عاقلان خود را از نعمتهاى دنياوى كه ناپايدار و محنتبار است محروم داشتهاند، بدين رو از نعمت آزادى برخوردارند، اما جاهلان غم نعمت دنيا را دارند، و در پى به دست آوردن آن در دام مىافتند و پشيمان مىشوند، نه از دنيا برخوردار و نه به نعمت حقيقى اميدوار. اينان چون مرغ غافلاند و آنان مرغان عاقل.
|
پس كنيزك آمد از شكاف در |
ديد خاتون را بمرده زير خر |
|
|
گفت اى خاتون احمق اين چه بود |
گر تو را استاد خود نقشى نمود |
|
|
ظاهرش ديدى، سرش از تو نهان |
اوستا ناگشته بگشادى دكان |
|
|
كير ديدى همچو شهد و چون خبيص |
آن كدو را چون نديدى اى حريص |
|
|
يا چو مستغرق شدى در عشق خر |
آن كدو پنهان بماندت از نظر |
|
|
ظاهر صنعت بديدى ز اوستاد |
اوستادى بر گرفتى شاد شاد |
|
|
اى بسا زراق گول بىوقوف |
از ره مردان نديده غير صوف |
|
|
اى بسا شوخان ز اندك احتراف |
از شهان ناموخته جز گفت و لاف |
|
|
هر يكى در كف عصا كه موسىام |
مىدمد بر ابلهان كه عيسىام |
|
|
آه از آن روزى كه صدق صادقان |
باز خواهد از تو سنگ امتحان |
|
|
آخر از استاد باقى را بپرس |
يا حريصان جمله كورانند و خرس |
|
|
جمله جستى باز ماندى از همه |
صيد گرگانند اين ابله رمه |
|
|
صورتى بشنيده گشتى ترجمان |
بىخبر از گفت خود چون طوطيان |
|
ب ١٤٢٩- ١٤١٧ رزاق: رياكار، فريبنده.