شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٩ - پرسيدن پادشاه قاصدا اياز را كه چندين غم و شادى با چارق و پوستين كه جماد است مىگويى؟ تا اياز را در سخن آورد
|
دوستى و وهم صد يوسف تند |
اسحر از هاروت و ماروت است خود |
|
|
صورتى پيدا كند بر ياد او |
جذب صورت آردت در گفت و گو |
|
|
راز گويى پيش صورت صد هزار |
آن چنان كه يار گويد پيش يار |
|
|
نه بد آن جا صورتى نه هيكلى |
زاده از وى صد الست و صد بلى |
|
|
آن چنان كه مادرى دل بردهاى |
پيش گور بچه نو مردهاى |
|
|
رازها گويد به جد و اجتهاد |
مىنمايد زنده او را آن جماد |
|
|
حى و قائم داند او آن خاك را |
چشم و گوشى داند او خاشاك را |
|
|
پيش او هر ذره آن خاك گور |
گوش دارد هوش دارد وقت شور |
|
|
مستمع داند به جد آن خاك را |
خوش نگر اين عشق ساحرناك را |
|
|
آن چنان بر خاك گور تازه او |
دم به دم خوش مىنهد با اشك رو |
|
|
كه به وقت زندگى هرگز چنان |
روى ننهاده است بر پور چو جان |
|
|
از عزا چون چند روزى بگذرد |
آتش آن عشق او ساكن شود |
|
|
عشق بر مرده نباشد پايدار |
عشق را بر حى جان افزاى دار |
|
|
بعد از آن ز آن گور خود خواب آيدش |
از جمادى هم جمادى زايدش |
|
|
ز آن كه عشق افسون خود بر بود و رفت |
ماند خاكستر چو آتش رفت تفت |
|
|
آن چه بيند آن جوان در آينه |
پير اندر خشت مىبيند همه |
|
ب ٣٢٧٥- ٣٢٦٠ تنيدن: بافتن. پديد كردن.
اسحر: جادوگرتر.
الست و بلى: آيا چنين نيست. آرى چنين است. گرفته از قرآن كريم (اعراف، ١٧٢) است.
اين بيتها متمم معنى بيتهاى پيش است و تمهيدى است براى بيتهاى آينده. گاه خيال چنان قوى گردد كه از معدوم موجودى آفريند. چنان كه فرزند مرده، با خاك او سخن گويد و گور او را چنان بوسد كه گويى هنگامى كه كودك بود او را مىبوسيد. اما با گذشت زمان آن ساخته ذهنى فراموش مىشود و آن عشق از ميان مىرود چرا كه عشق مرده را دوامى نيست. حال كه چنين است چرا بر آن چه ناماندنى است عشق مىورزى؟ و چرا معشوقى را كه فراموش خواهى كرد حال از ياد نمىبرى؟ چرا از آغاز آخر بين