شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٤ - حكايت هم در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كننده اختيار نيست
حكايت هم در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كننده اختيار نيست
|
گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه |
آن چه كردم بود آن حكم اله |
|
|
گفت شحنه آن چه من هم مىكنم |
حكم حق است اى دو چشم روشنم |
|
|
از دكانى گر كسى تربى برد |
كين ز حكم ايزد است اى با خرد |
|
|
بر سرش كوبى دو سه مشت اى كره |
حكم حق است اين كه اينجا باز نه |
|
|
در يكى تره چو اين عذر اى فضول |
مىنيايد پيش بقالى قبول |
|
|
چون بدين عذر اعتمادى مىكنى |
بر حوالى اژدهايى مىتنى |
|
|
از چنين عذر اى سليم نانبيل |
خون و مال و زن همه كردى سبيل |
|
|
هر كسى پس سبلت تو بر كند |
عذر آرد خويش را مضطر كند |
|
|
حكم حق گر عذر مىشايد تو را |
پس بياموز و بده فتوى مرا |
|
|
كه مرا صد آرزو و شهوت است |
دست من بسته ز بيم و هيبت است |
|
|
پس كرم كن عذر را تعليم ده |
بر گشا از دست و پاى من گره |
|
|
اختيارى كردهاى تو پيشهاى |
كاختيارى دارم و انديشهاى |
|
|
ور نه چون بگزيدهاى آن پيشه را |
از ميان پيشهها اى كدخدا |
|
|
چون كه آيد نوبت نفس و هوا |
بيست مرده اختيار آيد تو را |
|
|
چون برد يك حبه از تو يار سود |
اختيار جنگ در جانت گشود |
|
|
چون بيايد نوبت شكر نعم |
اختيارت نيست و ز سنگى تو كم |
|
|
دوزخت را عذر اين باشد يقين |
كاندرين سوزش مرا معذور بين |
|
|
كس بدين حجت چو معذورت نداشت |
وز كف جلاد اين دورت نداشت |
|
|
پس بدين دارو جهان منظوم شد |
حال آن عالم همت معلوم شد |
|
ب ٣٠٧٦- ٣٠٥٨