شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٣ - دوم بار دست و پاى امير را بوسيدن و لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد
شدن باده: از دست رفتن آن.
خد: چهره، گونه.
گلگونه: سرخاب. آن چه براى سرخ كردن گونه به كار مىبردند. از وسيلههاى آرايش در گذشته.
شمس الضحى: آفتاب چاشتگاه.
تاج كرمنا: اشارت است به قرآن كريم: و لقد كرمنا بني آدم.
|
تو ز كرمنا بنى آدم شهى |
هم به خشكى هم به دريا پا نهى |
|
٣٧٥٩/ ٢ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٧٥٩/ ٢) اعطينا: داديم تو را. گرفته از قرآن كريم است: إنا أعطيناك الكوثر. (كوثر، ١)
|
نه تو اعطيناك كوثر خواندهاى |
پس چرا خشكى و تشنه ماندهاى |
|
١٢٣٢/ ٥ عرض بودن چرخ: اشارت است بدان كه مقصود از آفرينش خلقت انسان بوده است و از انسان اشرف كائنات.
|
پس بود دل جوهر و عالم عرض |
سايه دل چون بود دل را غرض |
|
٢٢٦٥/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢٦٥/ ٣) چون چنينى ...: تو را كه چنان مقام است چرا خود را چنين خوار مىكنى.
|
خويشتن را آدمى ارزان فروخت |
بود، اطلس خويش بر دلقى بدوخت |
|
١٠٠١/ ٣ مفترض: واجب.
نجده: يارى. «جماعتى از خواص غلامان به نجده او فرستاد.» (ترجمه تاريخ يمينى، به نقل از لغتنامه) جان بىكيف محبوس كيف: جانى كه بسيط است و از عالم بالاست و در جسمى محدود زندانى شده است.
|
گندمى خورشيد آدم را كسوف |
چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف |
|