شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٦ - وصف ضعيف دلى و سستى صوفى سايه پرورد مجاهده ناكرده، درد و داغ عشق ناچشيده،
وصف ضعيف دلى و سستى صوفى سايه پرورد مجاهده ناكرده، درد و داغ عشق ناچشيده،
به سجده و دست بوس عام و به حرمت نظر كردن و به انگشت نمودن ايشان كه امروز در زمانه صوفى اوست غره شده، و به وهم بيمار شده، همچون آن معلم كه كودكان گفتند كه رنجورى و با اين وهم كه من مجاهدم مرا در اين ره پهلوان مىدانند، با غازيان به غزا رفته كه به ظاهر نيز هنر بنمايم. در جهاد اكبر مستثناام، جهاد اصغر خود پيش من چه محل دارد. خيال شير ديده و دليرىها كرده و مست اين دليرى شده و روى به بيشه نهاده به قصد شير و شير به زبان حال گفته كه كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون همچو آن معلم: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٢٢/ ٣.
جهاد اكبر: جهاد با نفس. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٦٧/ ٢) كلا سوف تعلمون ...: «چنين نيست. زودا كه خواهيد دانست، پس چنين نيست زودا كه خواهيد دانست.» (تكاثر، ٣- ٤)
|
رفت يك صوفى به لشكر در غزا |
ناگهان آمد قطاريق و وغا |
|
|
ماند صوفى با بنه و خيمه و ضعاف |
فارسان راندند تا صف مصاف |
|
|
مثقلان خاك بر جا ماندند |
سابقون السابقون در راندند |
|
|
جنگها كرده مظفر آمدند |
باز گشته با غنايم سودمند |
|
|
ارمغان دادند كاى صوفى تو نيز |
او برون انداخت نستد هيچ چيز |
|
|
پس بگفتندش كه خشمينى چرا |
گفت من محروم ماندم از غزا |
|
|
ز آن تلطف هيچ صوفى خوش نشد |
كه ميان غزو خنجر كش نشد |
|
|
پس بگفتندش كه آورديم اسير |
آن يكى را بهر كشتن تو بگير |
|
|
سر ببرش تا تو هم غازى شوى |
اندكى خوش گشت صوفى دل قوى |
|