شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٠ - حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر كشيد گربه نيم من بر آمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
|
واجب است اظهار اين نيك و تباه |
همچنان كه اظهار گندمها و كاه |
|
|
بهر اظهار است اين خلق جهان |
تا نماند گنج حكمتها نهان |
|
٣٠٢٧- ٣٠٢٥/ ٤
|
چار طبع مخالف سركش |
چند روزى شوند با هم خوش |
|
|
گر يكى زين چهار شد غالب |
جان شيرين بر آيد از قالب |
|
(گلستان سعدى) لا سمع اذن ...: نه گوشى شنيده و نه چشمى ديده.
كى ماندى اذن: اگر گوش جسمانى آن آواهاى نهانى را مىشنيد خاصيت حالت جسمانى او محو مىگرديد و شنوايى را از دست مىداد. چنان كه اگر برف و يخ از خورشيد آگاهى مىداشت برابر آن آب مىشد. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٢٥- ٣٢٢٢/ ٢) داود هوا: (اضافه مشبه به به مشبه) چنان كه داود از آهن زره ساخت، يخ آب مىشد و موجها بر خود پديد مىكرد. و در زمين فرو مىرفت و درختان را مىپرورد.
لا مساس: نزديك نشويد. پيرامون من مياييد. گرفته از قرآن كريم است در باره سامرى:
فإن لك في الحياة أن تقول لا مساس. (طه، ٩٧) (اگر در همان يخى مىماند، يخ بودن به درختان سودى نمىرساند.) ليس يألف ...: نه جسم او الفت گيرد نه چيزى با جسم او الفت مىگيرد. سهم او جز بخل (سود نرساندن) نبود.
نيست ضايع: يخ اگر كار آب نكند بىاثر نماند چرا كه جگر تشنه را تازه مىكند. هر چند درختان از او سر سبز نمىشوند.
پيك و سلطان خضر: كنايت از سبزى بهاران. (تشنه را سيراب مىكند اما درختان را سبز نمىتواند كرد.) اى اياز: باز گشت است به بيت ٣٢٥١/ ٥ و پرسيدن محمود از اياز كه چرا او را با چارق چندين الفت است.
بيان حكمت تركيب روح بزرگ بايزيد با جسم خرد اوست. چرا روحى آن چنان بزرگ در جسمى اين چنين خرد جاى گرفته است؟ روح بدون جسم و جسم بدون روح در اين عالم خاكى كه عالم اسباب است كار نتواند كرد. خشت از خاك و آب است اما