شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٠ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق ابليس انه كان من الجن ففسق
سابق پى: پيشوا. (نخست كس او بود كه راه تكبر را پيمود.) پا زدن: رفتن.
سنت بد نهادن:
|
هر كه او بنهاد ناخوش سنتى |
سوى او نفرين رود هر ساعتى |
|
٧٤٣/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٧٤٣/ ١) دم غزه: بيخ دم. استخوان ميان دم.
چارق و پوستين پيش آوردن: كنايت از اعتراف به خطا كردن: قالا ربنا ظلمنا أنفسنا. (اعراف، ٢٣) آغاز خود را ديدن. فروتنى پيش گرفتن. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٨٥٧/ ٥) مورود: جاى در آمدن.
|
هست مطلق كارساز نيستى است |
كارگاه هست كن جز نيست چيست؟ |
|
|
بر نوشته هيچ بنويسد كسى؟ |
يا نهاله كارد اندر مغرسى؟ |
|
|
كاغذى جويد كه آن بنوشته نيست |
تخم كارد موضعى كه كشته نيست |
|
|
تو برادر موضع ناكشته باش |
كاغذ اسپيد نابنوشته باش |
|
|
تا مشرف گردى از نون و القلم |
تا بكارد در تو تخم آن ذو الكرم |
|
|
خود از اين پالوده ناليسيده گير |
مطبخى كه ديدهاى ناديده گير |
|
|
ز آنك از اين پالوده هستىها بود |
پوستين و چارق از يادت رود |
|
|
چون در آيد نزع و مرگ آهى كنى |
ذكر دلق و چارق آن گاهى كنى |
|
|
تا نمانى غرق موج زشتيى |
كه نباشد از پناهى پشتيى |
|
|
ياد نارى از سفينه راستين |
ننگرى در چارق و در پوستين |
|
|
چون كه درمانى به غرقاب فنا |
پس ظلمنا ورد سازى بر ولا |
|
|
ديو گويد بنگريد اين خام را |
سر بريد اين مرغ بىهنگام را |
|
|
دور اين خصلت ز فرهنگ اياز |
كه پديد آيد نمازش بىنماز |
|
|
او خروس آسمان بوده ز پيش |
نعرههاى او همه در وقت خويش |
|
ب ١٩٧٣- ١٩٦٠