شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٧ - حكايت آن راهب كه روز با چراغ مىگشت در ميان بازار از سر حالتى كه او را بود
الست است. اما اين تركيب در جاى ديگر از مثنوى نيز آمده، و آن دمى مقابل آدمى و چار پاست.
|
چند روزى سير خوردند از عطا |
آن دمى و آدمى و چار پا |
|
٣٦١٨/ ٤ پس مقصود از آن «آن دمى»، داراى حيات روحانى است مقابل دارنده حيات جسمانى.
|
آدميى آدميى آدمى |
بسته دمى ز انكه نهاى آدمى |
|
(ديوان كبير، بيت ٣٤٠٥٩) جاده دو ره: در نيم بيت دوم به اختصار توضيح آن آمده است مردى را مىخواهم كه در جاده خشم و شره راه گم نكند. هنگام خشم و هنگام شره خويشتندار باشد.
|
چرخ گردان را قضا گمره كند |
صد عطارد را قضا ابله كند |
|
|
تنگ گرداند جهان چاره را |
آب گرداند حديد و خاره را |
|
|
اى قرارى داده ره را گام گام |
خام خامى خام خامى خام خام |
|
|
چون بديدى گردش سنگ آسيا |
آب جو را هم ببين آخر بيا |
|
|
خاك را ديدى بر آمد در هوا |
در ميان خاك بنگر باد را |
|
|
ديگهاى فكر مىبينى به جوش |
اندر آتش هم نظر مىكن به هوش |
|
|
گفت حق ايوب را در مكرمت |
من به هر موييت صبرى دادمت |
|
|
هين به صبر خود مكن چندين نظر |
صبر ديدى صبر دادن را نگر |
|
|
چند بينى گردش دولاب را |
سر برون كن هم ببين تيز آب را |
|
|
تو همىگويى كه مىبينم و ليك |
ديد آن را بس علامتهاست نيك |
|
|
گردش كف را چو ديدى مختصر |
حيرتت بايد به دريا در نگر |
|
|
آن كه كف را ديد سر گويان بود |
و آن كه دريا ديد او حيران بود |
|
|
آن كه كف را ديد نيتها كند |
و آن كه دريا ديد دل دريا كند |
|
|
آن كه كفها ديد باشد در شمار |
و آن كه دريا ديد شد بىاختيار |
|
|
آن كه او كف ديد در گردش بود |
و آن كه دريا ديد او بىغش بود |
|
ب ٢٩١١- ٢٨٩٧ عطارد: اختصاص عطارد براى آن است كه آن را «دبير فلك» گفتهاند.