شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٢ - دگر بار استدعاء شاه از اياز كه تأويل كار خود بگو و مشكل منكران را و طاعنان را حل كن كه ايشان را در آن التباس رها كردن مروت نيست
دگر بار استدعاء شاه از اياز كه تأويل كار خود بگو و مشكل منكران را و طاعنان را حل كن كه ايشان را در آن التباس رها كردن مروت نيست
|
اين سخن از حد و اندازه است بيش |
اى اياز اكنون بگو احوال خويش |
|
|
هست احوال تو از كان نوى |
تو بدين احوال كى راضى شوى |
|
|
هين حكايت كن از آن احوال خوش |
خاك بر احوال و درس پنج و شش |
|
|
حال باطن گر نمىآيد به گفت |
حال ظاهر گويمت در طاق و جفت |
|
|
كه ز لطف يار تلخىهاى مات |
گشت بر جان خوشتر از شكر نبات |
|
|
ز آن نبات ار گرد در دريا رود |
تلخى دريا همه شيرين شود |
|
|
صد هزار احوال آمد همچنين |
باز سوى غيب رفتند اى امين |
|
|
حال هر روزى به دى مانند نى |
همچو جو اندر روش كش بند نى |
|
|
شادى هر روز از نوعى دگر |
فكرت هر روز را ديگر اثر |
|
ب ٣٦٤٣- ٣٦٣٥ التباس: پوشيده بودن كار. اشتباه.
اين سخن: آن چه از بيت ٢٢٥٦ تا اين بيت سروده است.
از كان نو: از عالم ديگر. (حالتهاى تو جز احوال اين جهان است. تو از اين مردم نيستى) پنج و شش: حواس پنجگانه است و جهات ششگانه.
|
پس بپرسيدش كه اين احوال خوش |
كه برون است از حجاب پنج و شش |
|
١٨١٠/ ٤
|
گه عاشق اين پنج و شش گه طالب جانهاى خوش |
اين سوى كش آن سوى كش چون اشترى گم كرده جا |
|
(ديوان كبير، بيت ٣٧١)