شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٦ - حكايت آن مجاهد كه از هميان سيم هر روز يك درم در خندق انداختى به تفاريق از بهر ستيزه حرص و آرزوى نفس و وسوسه نفس كه چون مىاندازى به خندق بارى به يك بار بينداز تا خلاص يابم كه اليأس احدى الراحتين او گفت كه اين راحت نيز ندهم
حكايت آن مجاهد كه از هميان سيم هر روز يك درم در خندق انداختى به تفاريق از بهر ستيزه حرص و آرزوى نفس و وسوسه نفس كه چون مىاندازى به خندق بارى به يك بار بينداز تا خلاص يابم كه اليأس احدى الراحتين او گفت كه اين راحت نيز ندهم
|
آن يكى بودش به كف در چل درم |
هر شب افكندى يكى در آب يم |
|
|
تا كه گردد سخت بر نفس مجاز |
در تأنى درد جان كندن دراز |
|
|
با مسلمانان به كر او پيش رفت |
وقت فر او وانگشت از خصم تفت |
|
|
زخم ديگر خورد آن را هم ببست |
بيست كرت رمح و تير از وى شكست |
|
|
بعد از آن قوت نماند افتاد پيش |
مقعد صدق او ز صدق عشق خويش |
|
ب ٣٨١٩- ٣٨١٥ آن مجاهد: اين داستان را با تعبيرهاى گونهگون به چند كس نسبت دادهاند: جوانى كه در مجلس جنيد توبه كرد، سپس هزار دينار برداشت تا پيش جنيد برد. گفتند او نمىگيرد. بر لب دجله رفت و دينارها را يك يك به دجله افكند و نزد جنيد آمد، جنيد گفت قدمى را كه به يك بار توان بر نهاد به هزار بار نهى برو كه ما را نشايى. (تذكرة الأولياء، ص ٤٣٢) شبلى كه چهار هزار دينار را به دجله افكند. (كشف المحجوب، ص ٢٨٧) ابو الحسين نورى كه سيصد دينار بهاى خانهاى را كه فروخته بود يك يك در آب افكند كه تو مىخواهى مرا فريب دهى. (ترجمه تلبيس ابليس، ص ٢٤٨- ٢٤٩) اليأس ...: مثلى است. نوميدى يك از دو وسيلت آسايش است (و آن ديگر بر آمدن آرزو).
نفس مجاز: نفسى كه گرفتار شهوتهاى مجازى زود گذر است.
رمح: نيزه.