شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩١ - داستان آن عاشق كه با معشوق خود بر مىشمرد خدمتها و وفاهاى خود را و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع
داستان آن عاشق كه با معشوق خود بر مىشمرد خدمتها و وفاهاى خود را و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع
را و بىنوايى و جگر تشنگى روزهاى دراز را و مىگفت كه من جز اين خدمت نمىدانم اگر خدمت ديگر هست مرا ارشاد كن كه هر چه فرمايى منقادم. اگر در آتش رفتن است، چون خليل ٧ و اگر در دهان نهنگ دريا فتادن است، چون يونس ٧ و اگر هفتاد بار كشته شدن است چون جرجيس ٧ و اگر از گريه نابينا شدن است چون شعيب ٧ و وفا و جانبازى انبيا را : شمار نيست، و جواب گفتن معشوق او را
|
آن يكى عاشق به پيش يار خود |
مىشمرد از خدمت و از كار خود |
|
|
كز براى تو چنين كردم چنان |
تيرها خوردم در اين رزم و سنان |
|
|
مال رفت و زور رفت و نام رفت |
بر من از عشقت بسى ناكام رفت |
|
|
هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت |
هيچ شامم با سر و سامان نيافت |
|
|
آن چه او نوشيده بود از تلخ و درد |
او به تفصيلش يكايك مىشمرد |
|
|
نه از براى منتى بل مىنمود |
بر درستى محبت صد شهود |
|
|
عاقلان را يك اشارت بس بود |
عاشقان را تشنگى ز آن كى رود |
|
|
مىكند تكرار گفتن بىملال |
كى ز اشارت بس كند حوت از زلال |
|
|
صد سخن مىگفت ز آن درد كهن |
در شكايت كه نگفتم يك سخن |
|
|
آتشى بودش نمىدانست چيست |
ليك چون شمع از تف آن مىگريست |
|
ب ١٢٥١- ١٢٤٢ تتجافى جنوبهم عن المضاجع: «دور مىشود پهلوهاى آنان از خوابگاهها.» (سجده، ١٦) در باره خليل (ع) و در آتش رفتن او و يونس و به شكم ماهى در شدن، در قرآن