شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٧ - سبب عداوت عام، و بيگانه زيستن ايشان به اولياى خدا كه به حقشان مىخوانند و با آب حيات ابدى
سبب عداوت عام، و بيگانه زيستن ايشان به اولياى خدا كه به حقشان مىخوانند و با آب حيات ابدى
|
بلكه از چفسيدگى در خان و مان |
تلخشان آيد شنيدن اين بيان |
|
|
خرقهاى بر ريش خر چفسيد سخت |
چون كه خواهى بر كنى زو لخت لخت |
|
|
جفته اندازد يقين آن خر ز درد |
حبذا آن كس كزو پرهيز كرد |
|
|
خاصه پنجه ريش و هر جا خرقهاى |
بر سرش چفسيده در نم غرقهاى |
|
|
خان و مان چون خرقه و اين حرص ريش |
حرص هر كه بيش باشد ريش بيش |
|
|
خان و مان جغد ويرانه است و بس |
نشنود اوصاف بغداد و طبس |
|
|
گر بيايد باز سلطانى ز راه |
صد خبر آرد بدين جغدان ز شاه |
|
|
شرح دار الملك و باغستان و جو |
پس بر او افسوس دارد صد عدو |
|
|
كه چه باز آورد افسانه كهن |
كز گزاف و لاف مىبافد سخن |
|
|
كهنه ايشاناند و پوسيده ابد |
ور نه آن دم كهنه را نو مىكند |
|
|
مردگان كهنه را جان مىدهد |
تاج عقل و نور ايمان مىدهد |
|
|
دل مدزد از دل رباى روح بخش |
كه سوارت مىكند بر پشت رخش |
|
|
سر مدزد از سر فراز تاج ده |
كو ز پاى دل گشايد صد گره |
|
|
با كه گويم در همه ده زنده كو |
سوى آب زندگى پوينده كو |
|
ب ١١٦٢- ١١٤٩ چفسيدگى در خان و مان: دل بستگى به زندگانى اين جهانى و خويش و پيوند.
خرقه: پارهاى از پارچه. كهنه.
لخت لخت: اندك اندك.
خاصه پنجه ريش: خاصه خرى كه بر تن آن پنجاه زخم باشد و اشارت است به كسانى كه