شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٧ - دادن شاه گوهر را ميان ديوان و مجمع به دست وزير كه اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت او و فرمودن شاه او را كه اكنون اين را بشكن و گفتن وزير كه اين را چون بشكنم الى آخر القصه
|
اين چنين گفتند پنجه شصت امير |
جمله يك يك هم به تقليد وزير |
|
|
گر چه تقليد است استون جهان |
هست رسوا هر مقلد ز امتحان |
|
ب ٤٠٥٣- ٤٠٣٥ اين داستان را عطار به نظم در آورده است. اما سروده مولانا بر اساس نوشته شمس است در مقالات. زيرا آن چه عطار به نظم آورده، دادن محمود است گوهر را به اياز و امر به شكستن كردن و شكستن او آن را و از وزيران سخنى نيست.
|
بود جامى لعل در دست اياس |
قيمت او برتر از حد قياس |
|
|
شاه گفتش بر زمين زن پيش خويش |
بر زمين زد تا كه شد صد پاره بيش |
|
|
شور در خيل و سپاه افتاد از او |
كان همه كس را گناه افتاد از او |
|
|
هر كسش مىگفت اى شوريده راى |
قيمت اين كس نداند جز خداى |
|
|
تو چنين بشكستى آخر شرم دار |
عزتش بردى و افكنديش خوار |
|
|
شاه از آن حركت تبسم مىنمود |
خويش را فارغ به مردم مىنمود |
|
|
آن يكى گفت اين جهان افروز جام |
از چه بشكستى چنين خوار اى غلام؟ |
|
|
گفت فرمان بردن اين شه مرا |
برتر از ماهى بود تا مه مرا |
|
|
تو به سوى جام مىكردى نگاه |
ليك من از جان به سوى قول شاه |
|
|
بنده آن بهتر كه بر فرمان رود |
جام چبود چون سخن در جان رود |
|
|
بنده او باش تا باشى كسى |
ور سگ او باشى اين باشد بسى |
|
مصيبت نامه عطار، ص ٢٩٧ و در مقالات شمس چنين آمده است: «وزير گفت اين گوهر را چگونه بشكنم؟ شاه گفت راست مىگويى. چون شكنى؟ بوسهاى بر چشمش داد. اكنون به اين حركت بوسه، عاقلى مىجويد. به اين امتحان عاقلى مىجويد. مبلغى دل دارىها كرد. شاه محمود گوهر را داد به حاجب و حاجب مقلد وزير است، خاصه كه قبله و تحسين شاه ببيند در حق وزير.
مىگويد حاجب را اين گوهر نيكو هست؟ گفت چه جاى نيكو- هم بىادبى- خوب هست؟ صد هزار خوب- زيادت به تحسين شاه آن هم بىادبى- اكنون بشكن. چگونه بشكنم؟ كه وزير مىگويد كه همه ملك شاه ربع گوهر نيرزد. اكنون لايق خزينه هست؟ اى و الله ...» (مقالات شمس، ج ١، ص ٨٧- ٨٨)