شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦ - مناجات
چند حرف: اشارت است به چهره و اجزاى آن از ابرو، گوش، چشم و زيبايى و تناسبى كه در ميان آنهاست، كه چون به ديده حقيقت بين به جهان نگرى هر چيزى را در جاى خود زيبا و متناسب بينى.
|
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست |
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست |
|
(گلشن راز) سنگها: استعارت از دلهاى سخت.
باريك ريس: اين تركيب در دفتر ششم نيز آمده است:
|
دفع او را دلبرا بر من نويس |
بل كه صحت يابد اين باريك ريس |
|
٢٩٥/ ٦ بعض شارحان آن را «باريك انديش» معنى كردهاند، ليكن بيمار لاغر مناسبتر مىنمايد.
نسخ كردن: بيشتر به معنى از ميان بردن است و گاه به معنى نسخت كردن و نوشتن.
شارحان مثنوى آن را به دو گونه معنى كردهاند. ولى با توجه به بيت بعد نسخ كردن به معنى دوم است. از ديدن حرفهاى ظاهرى (صورت موجودات) خردها به رنج و بيمارى افتادهاند چرا كه با عدم سر خوشاند.
بر عدم مست بودن:
|
بگذر ز وجود و با عدم ساز |
زيرا كه عدم عدم به نام است |
|
|
مىدان به يقين كه از عدمهاست |
هر جا كه وجود را نظام است |
|
|
آرى چو عدم وجود بخش است |
موجوداتش به جان غلام است |
|
(ديوان عطار)
|
باز گرد از هست سوى نيستى |
طالب ربّىّ و ربّانيستى |
|
|
جاى دخل است اين عدم از وى مرم |
جاى خرج است اين وجود بيش و كم |
|
٦٨٦- ٦٨٥/ ٢ در بيتهاى پيش سخن از غذاى روحانى بود كه خاص اولياى خداست كه: «فِى الْجُوعِ يَصِلُ طَعَامُ اللَّهِ.» در اين بيتها كه مناجاتى است با خدا گويد تو كه در عالم كون