شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٩ - در بيان آن كه صفا و سادگى نفس مطمئنه از فكرتها مشوش شود چنان كه بر روى آيينه چيزى نويسى يا نقش كنى اگر چه پاك كنى داغى بماند و نقصانى
جَنَّتِي. (فجر، ٢٨- ٣٠) نفسى است كه تا دم مرگ همچنان بر اطمينان باقى مانده است.
|
حل اين اشكال كن گر آدمى |
خرج اين كن دم اگر آدم دمى |
|
|
حدِّ اعيان و عرض دانسته گير |
حدِّ خود را دان كه نبود زين گزير |
|
|
چون بدانى حدِّ خود زين حد گريز |
تا به بىحد در رسى اى خاك بيز |
|
|
عمر در محمول و در موضوع رفت |
بىبصيرت عمر در مسموع رفت |
|
|
هر دليلى بىنتيجه و بىاثر |
باطل آمد در نتيجه خود نگر |
|
|
جز به مصنوعى نديدى صانعى |
بر قياس اقترانى قانعى |
|
|
مىفزايد در وسايط فلسفى |
از دلايل، باز بر عكسش صفى |
|
|
اين گريزد از دليل و از حجاب |
از پى مدلول سر برده به جيب |
|
|
گر دخان او را دليل آتش است |
بىدخان ما را در آن آتش خوش است |
|
|
خاصه اين آتش كه از قرب ولا |
از دخان نزديكتر آمد به ما |
|
|
پس سيه كارى بود رفتن ز جان |
بهر تخييلات جان سوى دخان |
|
ب ٥٧٣- ٥٦٣ اين اشكال: كه چه هستى. (خود را بشناس.) دم: نفس. «و نفس آسايش دادن دل است به لطيفههاى غيبى.» (رساله قشيريه) آدم دم: اگر دمى كه در آدم دميده شد در تو دميده است. اگر انسانى.
اعيان: جمع عين. در فلسفه گاه به معنى «خارج» است چنان كه گويند «وجود عينى» و گاه مقابل «اعراض» است، يعنى موجوداتى كه به خود قائماند.
عرض: آن چه قائم به غير است. آن چه به خود موجود نتواند بود.
خاك بيز: مؤلف آنندراج آورده است: بعضى به معنى باريك بين آوردهاند به استناد اين بيت شيخ عطار (و همين بيت مولوى را شاهد آورده است و آن را از عطار دانسته است).
خاك بيز: كنايت از كسى كه كار دشوار و كم بهره را انجام دهد. آن كه خود را به كار بىهوده سر گرم سازد.
|
دى طفلك خاك بيز غربال به دست |
مىزد به دو دست و روى خود را مىخست |
|
(بو سعيد ابو الخير، به نقل از آنندراج)