شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٣ - صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش، رفت به چشمه تا آب خورد،
صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش، رفت به چشمه تا آب خورد،
تا باز آمدن شير، جگر بند و دل و گرده را روباه خورده بود كه لطيفتر است، شير طلب كرد دل و جگر نيافت، از روبه پرسيد كه كو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودى آن چنان سياستى ديده بود آن روز و به هزار حيله جان برده، كى بر تو باز آمدى، لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
|
برد خر را روبهك تا پيش شير |
پاره پاره كردش آن شير دلير |
|
|
تشنه شد از كوشش آن سلطان دد |
رفت سوى چشمه تا آبى خورد |
|
|
روبهك خورد آن جگربند و دلش |
آن زمان چون فرصتى شد حاصلش |
|
|
شير چون واگشت از چشمه به خور |
جست در خر دل نه دل بد نه جگر |
|
|
گفت روبه را جگر كو دل چه شد |
كه نباشد جانور را زين دو بد |
|
|
گفت گر بودى و را دل يا جگر |
كى بدين جا آمدى بار دگر |
|
|
آن قيامت ديده بود و رستخيز |
و آن ز كوه افتادن و هول و گريز |
|
|
گر جگر بودى و را يا دل بدى |
بار ديگر كى بر تو آمدى |
|
ب ٢٨٧٧- ٢٨٧٠ لو كنا نسمع ...: «اگر شنيده بوديم يا به خرد خود باز مىگشتيم از دوزخيان نبوديم.» (ملك، ١٠) تا آبى خورد: در كليله و دمنه چنين است: «آن گاه روباه را گفت من غسلى كنم پس گوش و دل او بخورم كه علاج اين علت بر اين نسق فرمودهاند.» (كليله و دمنه، ص ٢٥٧)
|
چون نباشد نور دل دل نيست آن |
چون نباشد روح جز گل نيست آن |
|
|
آن زجاجى كو ندارد نور جان |
بول و قاروره است قنديلش مخوان |
|
|
نور مصباح است داد ذو الجلال |
صنعت خلق است آن شيشه و سفال |
|