شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٨ - پشيمان شدن آن سر لشكر از آن خيانت كه كرد و سوگند دادن او آن كنيزك را كه به خليفه باز نگويد از آن چه رفت
پشيمان شدن آن سر لشكر از آن خيانت كه كرد و سوگند دادن او آن كنيزك را كه به خليفه باز نگويد از آن چه رفت
|
چند روزى هم بر آن بد بعد از آن |
شد پشيمان او از آن جرم گران |
|
|
داد سوگندش كه اى خورشيد رو |
با خليفه زين چه شد رمزى مگو |
|
|
چون بديد او را خليفه مست گشت |
پس ز بام افتاد او را نيز طشت |
|
|
ديد صد چندان كه وصفش كرده بود |
كى بود خود ديده مانند شنود |
|
ب ٣٩٠٥- ٣٩٠٢ طشت از بام افتادن: كنايت از آشكار شدن نهانى. (چنان شيفته كنيزك شد كه طاقت ضبط خود نداشت.)
|
اين چنين مىگفت تا افتاد طشت |
از سر بام و دلش بىهوش گشت |
|
٣٥٠١/ ٤ كى بود خود ديده ...: گرفته از مثل معروف است: «ليس الخبر كالمعاينة».
|
وصف تصوير است بهر چشم هوش |
صورت آن چشم دان نه ز آن گوش |
|
|
كرد مردى از سخندانى سؤال |
حق و باطل چيست اى نيكو مقال |
|
|
گوش را بگرفت و گفت اين باطل است |
چشم حق است و يقينش حاصل است |
|
|
آن به نسبت باطل آمد پيش اين |
نسبت است اغلب سخنها اى امين |
|
|
ز آفتاب ار كرد خفاش احتجاب |
نيست محجوب از خيال آفتاب |
|
|
خوف او را خود خيالش مىدهد |
آن خيالش سوى ظلمت مىكشد |
|
|
آن خيال نور مىترساندش |
بر شب ظلمات مىچفساندش |
|
|
از خيال دشمن و تصوير اوست |
كه تو بر چفسيدهاى بر يار و دوست |
|
|
موسيا كشفت لمع بر كه فراشت |
آن مخيل تاب تحقيقت نداشت |
|