شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٥ - خنده گرفتن آن كنيزك را از ضعف شهوت خليفه و قوت شهوت آن امير، و فهم كردن خليفه از خنده كنيزك
خنده گرفتن آن كنيزك را از ضعف شهوت خليفه و قوت شهوت آن امير، و فهم كردن خليفه از خنده كنيزك
|
زن بديد آن سستى او از شگفت |
آمد اندر قهقهه خندهاش گرفت |
|
|
يادش آمد مردى آن پهلوان |
كه بكشت او شير و اندامش چنان |
|
|
غالب آمد خنده زن شد دراز |
جهد مىكرد و نمىشد لب فراز |
|
|
سخت مىخنديد همچون بنگيان |
غالب آمد خنده بر سود و زيان |
|
|
هر چه انديشيد خنده مىفزود |
همچو بند سيل ناگاهان گشود |
|
|
گريه و خنده غم و شادى دل |
هر يكى را معدنى دان مستقل |
|
|
هر يكى را مخزنى مفتاح آن |
اى برادر در كف فتاح دان |
|
|
هيچ ساكن مىنشد آن خنده زو |
پس خليفه طيره گشت و تند خو |
|
|
زود شمشير از غلافش بر كشيد |
گفت سر خنده واگو اى پليد |
|
|
در دلم زين خنده ظنى اوفتاد |
راستى گو عشوه نتوانيم داد |
|
|
ور خلاف راستى بفريبيم |
يا بهانه چرب آرى تو بدم |
|
|
من بدانم در دل من روشنى است |
بايدت گفتن هر آن چه گفتنى است |
|
|
در دل شاهان تو ماهى دان سطبر |
گر چه گه گه شد ز غفلت زير ابر |
|
|
يك چراغى هست در دل وقت گشت |
وقت خشم و حرص آيد زير طشت |
|
|
آن فراست اين زمان يار من است |
گر نگويى آن چه حق گفتن است |
|
|
من بدين شمشير برم گردنت |
سود نبود خود بهانه كردنت |
|
|
ور بگويى راست آزادت كنم |
حق يزدان نشكنم شادت كنم |
|
|
هفت مصحف آن زمان بر هم نهاد |
خورد سوگند و چنين تقرير داد |
|
ب ٣٩٦٤- ٣٩٤٧