شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٤ - صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش، رفت به چشمه تا آب خورد،
|
لاجرم در ظرف باشد اعتداد |
در لهبها نبود الا اتحاد |
|
|
نور شش قنديل چون آميختند |
نيست اندر نورشان اعداد و چند |
|
|
آن جهود از ظرفها مشرك شده است |
نور ديد آن مؤمن و مدرك شده است |
|
|
چون نظر بر ظرف افتد روح را |
پس دو بيند شيث را و نوح را |
|
|
جو كه آبش هست جو خود آن بود |
آدمى آن است كو را جان بود |
|
|
اين نه مرداناند اينها صورتاند |
مرده ناناند و كشته شهوتاند |
|
ب ٢٨٨٦- ٢٨٧٨ نور دل: معرفتى كه از جانب حق تعالى افاضت مىشود كه: يهدي الله لنوره من يشاء. (نور، ٣٥) زجاج: استعارت است از دل و در آن اشارتى است به قرآن كريم: مثل نوره كمشكاة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب دري: مثل نور او همچون چراغدانى است، در آن چراغى، چراغ در آبگينهاى آبگينه همچو ستاره درخشان.» (نور، ٣٥) اعتداد: در شمار آوردن. تعدد.
جهود: كنايت از مشرك.
دو ديدن شيث و نوح: به جسم آنان نگريستن.
|
اين سفال و اين پليته ديگر است |
ليك نورش نيست ديگر ز آن سر است |
|
|
گر نظر در شيشه دارى گم شوى |
ز آن كه از شيشه است اعداد دوى |
|
١٢٥٥- ١٢٥٤/ ٣ از پاسخ روباه به شير كه خر را دل نبود و گر نه بايستى از آن چه ديد عبرت گيرد، بدين نتيجه مىرسد كه بسيارى از آدميان يا آدم نمايان را دل نيست نه آن دلى كه در سينه است، دلى كه از نور الهى روشن است. مصباح خدا آن نور است كه در همه دارندگان يكى است و آن چه آن را متعدد مىسازد جسم، يا به تعبير مولانا «زجاجه» است.
|
تا قيامت هست از موسى نتاج |
نور ديگر نيست ديگر شد سراج |
|
١٢٥٣/ ٣
|
نه دو باشد تا توى صورت پرست |
پيش او يك گشت كز صورت برست |
|