شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٢ - حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود امر معروف كرد زد سنگى و سبو را بشكست امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد و اين قصد در عهد دين عيسى بود
حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار. غلام رفت و سبوى مى آورد. در راه زاهدى بود امر معروف كرد. زد سنگى و سبو را بشكست. امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد و اين قصد در عهد دين عيسى بود ٧ كه هنوز مى حرام نشده بود، و ليكن زاهد تقزيزى مىكرد و از تنعم منع مىكرد
|
بود اميرى خوش دلى مىبارهاى |
كهف هر مخمور و هر بىچارهاى |
|
|
مشفقى مسكين نوازى عادلى |
جوهرى زر بخششى دريا دلى |
|
|
شاه مردان و امير المؤمنين |
راهبان و راز دان و دوست بين |
|
|
دور عيسى بود و ايام مسيح |
خلق دل دار و كم آزار و مليح |
|
|
آمدش مهمان به ناگاهان شبى |
هم اميرى جنس او خوش مذهبى |
|
|
باده مىبايستشان در نظم حال |
باده بود آن وقت مأذون و حلال |
|
|
بادهشان كم بود و گفتا اى غلام |
رو سبو پر كن به ما آور مدام |
|
|
از فلان راهب كه دارد خمر خاص |
تا ز خاص و عام يابد جان خلاص |
|
ب ٣٤٤٦- ٣٤٣٩ مى حرام نشده بود: اين داستان (اگر راست باشد) در دوره مسلمانى بوده است، چرا كه چون مى به حكم اسلام حرام است مسلمانان مى فروشى نمىكردند و اگر كسى مىخواست، نزد ترسايان مىرفت. (نگاه كنيد به: داستانهاى الف ليل و ليله، كه مىگويد:
براى گرفتن مى نزد ترسا رفت. و اگر مى حلال بوده است، رفتن غلام نزد راهب بىمعنى است چرا كه مى در دسترس همگان بوده.) اما در باره منشأ داستان، در احاديث مثنوى از احياء علوم الدين قصهاى آمده است.
خلاصه ترجمه آن اينكه ابو الحسن نورى (وفات ٢٩٩ ه. ق) كشتيى را ديد كه سى خمره شراب در آن بود. يكايك آن خمرهها را شكست و يكى را باقى گذاشت. آن