شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٢ - باز خواندن شه زاده نصوح را از بهر دلاكى بعد از استحكام توبه و قبول توبه و بهانه كردن او و دفع گفتن
باز خواندن شه زاده نصوح را از بهر دلاكى بعد از استحكام توبه و قبول توبه و بهانه كردن او و دفع گفتن
|
بعد از آن آمد كسى كز مرحمت |
دختر سلطان ما مىخواندت |
|
|
دختر شاهت همىخواند بيا |
تا سرش شويى كنون اى پارسا |
|
|
جز تو دلاكى نمىخواهد دلش |
كه بمالد يا بشويد با گلش |
|
|
گفت رو رو دست من بىكار شد |
وين نصوح تو كنون بيمار شد |
|
|
رو كسى ديگر بجو اشتاب و تفت |
كه مرا و الله دست از كار رفت |
|
|
با دل خود گفت كز حد رفت جرم |
از دل من كى رود آن ترس و گرم |
|
|
من بمردم يك ره و باز آمدم |
من چشيدم تلخى مرگ و عدم |
|
|
توبهاى كردم حقيقت با خدا |
نشكنم تا جان شدن از تن جدا |
|
|
بعد آن محنت كه را بار دگر |
پا رود سوى خطر الا كه خر |
|
ب ٢٣٢٥- ٢٣١٧ دفع گفتن: رد كردن، نپذيرفتن.
بىكار شدن: از كار افتادن.
توبه خالص و درست، توبهاى است كه اگر بارها شيطان نفس توبه كننده را به شكستن آن و باز گشتن به معصيت بخواند بر نگردد چه اگر از آن پس بر سر گناه رود، هلاك شود و داستان آينده توضيح اين معنى است.