شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٧ - در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
|
چون فناش از فقر پيرايه شود |
او محمد وار بىسايه شود |
|
|
فقر فخرى را فنا پيرايه شد |
چون زبانه شمع او بىسايه شد |
|
|
شمع جمله شد زبانه پا و سر |
سايه را نبود به گرد او گذر |
|
|
موم از خويش و ز سايه در گريخت |
در شعاع از بهر او كه شمع ريخت |
|
|
گفت او بهر فنايت ريختم |
گفت من هم در فنا بگريختم |
|
ب ٦٧٦- ٦٧٢ بىخود: آن كه خود را در حق فانى كرده. براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٦٦٩/ ٣.
فنا از فقر پيرايه شدن: با فناى در حق خود را فقير ديدن. فقر را شعار خود ساختن.
بىسايه بودن رسول ٦: در باره سايه نداشتن رسول ٦ روايتهايى در كتابهاى حديث نقل شده است از جمله ابن شهر آشوب آرد: «لم يقع ظله على الأرض.» (مناقب آل ابى طالب، ج ١، ص ١٢٤) و اين علامت براى امامان بخصوص امام زمان ديده مىشود. «للامام علامات ... و لا يكون له فيء.» (خصال صدوق، ص ٤٩٨، عيون اخبار الرضا، ج ١، ص ١٦٩، بحار الانوار، ج ٢٥، ص ١١٦) و در باره امام زمان از امام رضا (ع) روايت شده است: «لا يكون له ظل.» (بحار الانوار، ج ٥٢، ص ٣٢٢) سبزوارى در شرح خود بر اين بيت از اين گونه روايتها تأويلى عارفانه كرده و نوشته است: «آن جناب ختمى ٦ سايه نداشت چون همه نور بود و چون اسم و رسم و