شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٥ - حكايت آن شخص كه از ترس خويشتن را در خانهاى انداخت رخها زرد چون زعفران، لبها كبود چون نيل، دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است گفت بيرون خر مىگيرند به سخره گفت مبارك خر مىگيرند تو خر نيستى چه مىترسى، گفت خر به جد مىگيرن
حكايت آن شخص كه از ترس خويشتن را در خانهاى انداخت رخها زرد چون زعفران، لبها كبود چون نيل، دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است گفت بيرون خر مىگيرند. به سخره گفت مبارك خر مىگيرند تو خر نيستى چه مىترسى، گفت خر به جد مىگيرند تمييز برخاسته است امروز ترسم كه مرا خر گيرند
|
آن يكى در خانهاى در مىگريخت |
زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت |
|
|
صاحب خانه بگفتش خير هست |
كه همىلرزد تو را چون پير دست؟ |
|
|
واقعه چون است چون بگريختى |
رنگ و رخساره چنين چون ريختى؟ |
|
|
گفت بهر سخره شاه حرون |
خر همىگيرند امروز از برون |
|
|
گفت مىگيرند كو خر جان عم |
چون نهاى خر رو! تو را زين چيست غم؟ |
|
|
گفت بس جدند و گرم اندر گرفت |
گر خرم گيرند هم نبود شگفت |
|
|
بهر خر گيرى بر آوردند دست |
جد جد تمييز هم برخاسته است |
|
|
چون كه بىتمييزيانمان سرورند |
صاحب خر را به جاى خر برند |
|
ب ٢٥٤٥- ٢٥٣٨ اين داستان در برخى كتابها با تعبيرهاى گونه گون آمده است. و سعدى در گلستان نيز آن را آورده است و در گلستان و ديگر كتابها به جاى خر، شتر است.
سخره: بيگارى.
رنگ ريخت: رنگ ريخته. كنايت از ترسان.
شيطان براى همه دام مىنهد كه: فبعزتك لأغوينهم أجمعين. (ص ٨٢) اما بندگان خاص به خدا پناه مىبرند و شيطان بر آنان دست نمىيابد كه گفت: إلا عبادك منهم المخلصين. (ص ٨٣)