شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٣ - غالب شدن حيله روباه بر استعصام و تعفف خر و كشيدن روبه خر را سوى شير به بيشه
|
چشمها مخمور شد از سبزهزار |
گل شكوفه مىكند بر شاخسار |
|
|
چشم دولت سحر مطلق مىكند |
روح شد منصور، انا الحق مىزند |
|
|
گر خرى را مىبرد روبه ز سر |
گو ببر تو خر مباش و غم مخور |
|
ب ٢٥٣٧- ٢٥١٦ استعصام: خود دارى كردن.
تعفف: پارسايى نمودن، عفت ورزيدن.
مطرب خانقاه: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥٣٤/ ٢. و در اين بيت مقصود، فريفته شدن خر است.
خرگوش و بردن شير به چاه: اشارت است به داستان «شير و خرگوش» (١١٨١/ ١) و چنان كه مىدانيم داستان گرفته از كليله و دمنه (باب الاسد و الثور) است.
ولى دادگر: مقصود حسام الدين است. نيز اولياى وقت كه با ارشاد خود مردم را از افتادن به دامهاى دنيا بر حذر مىدارند.
خنب خسروانى: خنب بزرگ. انقروى آن را استعارت از جسم عالمان گرفته است و نيكلسون نوشته است بدنهاى اولياست. اين توجيهها هر چند وجهى دارد، ليكن چنان كه مىبينيم سخن از مى معرفت است و ظرف چنين مى جسم نيست فكر و روح است. (آن چه عارفان از مى معرفت چشيدهاند از سخنان مست كننده او گرفتهاند.) مى: شراب انگورى.
جان بعيد: جانى كه از سخنان اوليا بهرهاى نگرفته و از مى معنى دور است. چنان جان پى مى انگورى مىرود. (آن كه راهنماى حقيقى را نمىشناسد، پى دعويداران مىرود.) سينه را سينا كردن: روشنى بخشيدن. اشارت است به تجلى پروردگار در طور سينا براى موسى.
|
ليك در كش در نمد آيينه را |
كز تجلى كرد سينا سينه را |
|
٣٥٥٢/ ١ يوسفان غيب: اولياى كرام كه افاضتهاى الهى را به مردم مىرسانند.
صفراييان: آنان كه از سخن حق و گويندگان آن روى گردانند.
يك ترش در شهر ما ...: اكنون كه آن محبوب حق سايه بر سر ما افكند، همه را دگرگون