شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧١ - حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست؟
|
داورى مردى بخور اندر عمل |
تا شوى خورشيد گرم اندر حمل |
|
|
معده را بگذار و سوى دل خرام |
تا كه بىپرده ز حق آيد سلام |
|
|
يك دو گامى رو تكلف ساز خوش |
عشق گيرد گوش تو آن گاه كش |
|
ب ٢٥١٥- ٢٥٠٢ فسون: دم. قدرتى كه خدا به مسيح داده بود.
|
اكمه و ابرص چه باشد مرده نيز |
زنده گردد از فسون آن عزيز |
|
٣٠٦٩/ ١ توزيع: بخش كردن. و در اصطلاح آن چه نيكو كاران به درويشان دهند. آن چه از صدقه به دست آيد.
|
هم شدى توزيع كودك دانگ چند |
همت شيخ آن سخا را كرد پند |
|
٤٢٢/ ٢ فتوح: آن چه بىرنج و تكلفى به درويش رسد.
تيغ چوبين را ذو الفقار كردن: با نفس مبارزه كردن و گفتار را با كردار يكى ساختن.
|
جان بىمعنى در اين تن بىخلاف |
هست همچون تيغ چوبين در غلاف |
|
٧١٢/ ١ نقمت صانع: غضب پروردگار.
گفتار هنگامى راست است كه با كردار همراه باشد. ديگران را به ترك دنيا توصيه كردن و خود در پى بيشتر به دست آوردن بودن، مردمان را به توكل خواندن و حريصان مال اندوختن، مردم را از شيطان ترساندن و خود اسير مكر او بودن، نشانه محروميت از عنايت حق تعالى است.
براى رهايى از اين نقمت بايد كردار را با گفتار يكى كرد تا لطف خدا يار شود يا به فرمودهى مولانا چون خورشيد حمل گرم گردى و مردانه به راه افتى. در آغاز پيمودن اين راه دشوار است اما چون قدم نهادى و يك دو گام رفتى لطف خدايت دستگير شود.