شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٠ - حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست؟
و لو تأملت ...: و اگر اندكى در آن بنگرى بسيارى نتيجههاى آن را كه شريف است بيابى.
|
كندهاى را لوطيى در خانه برد |
سر نگون افكندش و در وى فشرد |
|
|
بر ميانش خنجرى ديد آن لعين |
پس بگفتش بر ميانت چيست اين؟ |
|
|
گفت آن كه با من ار يك بدمنش |
بد بينديشد بدرم اشكمش |
|
|
گفت لوطى حمد لله را كه من |
بد نه انديشيدهام با تو به فن |
|
|
چون كه مردى نيست خنجرها چه سود |
چون نباشد دل ندارد سود خود |
|
ب ٢٥٠١- ٢٤٩٧ كنده: اين كلمه را برهان قاطع امرد قوى جثه معنى كرده. بعضى شارحان آن را به سليقه خود تغيير داده و «گنده» خواندهاند.
|
اوست قواده هر كجا در دهر |
كندهاى خوب و قحبهاى زيباست |
|
(ركن مكرانى، به نقل از فرهنگ رشيدى، حاشيه برهان قاطع) ممكن است «كنده» به ضم كاف و كسر دال باشد و صفت فاعلى است. چنان كه در خراسان و شرق ايران كون را (كن) گويند. اين داستان نيز نمونهاى است از موافق نبودن گفتار با كردار.
|
از على ميراث دارى ذو الفقار |
بازوى شير خدا هستت؟ بيار |
|
|
گر فسونى ياد دارى از مسيح |
كو لب و دندان عيسى اى قبيح؟[١] |
|
|
كشتيى سازى ز توزيع و فتوح |
كو يكى ملاح كشتى همچو نوح؟ |
|
|
بت شكستى گيرم ابراهيموار |
كو بت تن را فدى كردن به ناز؟ |
|
|
گر دليلت هست اندر فعل آر |
تيغ چوبين را بد آن كن ذو الفقار |
|
|
آن دليلى كه تو را مانع شود |
از عمل آن نقمت صانع بود |
|
|
خائفان راه را كردى دلير |
از همه لرزانترى تو زير زير |
|
|
بر همه درس توكل مىكنى |
در هوا تو پشه را رگ مىزنى |
|
|
اى مخنث پيش رفته از سپاه |
بر دروغ ريش تو كيرت گواه |
|
|
چون ز نامردى دل آگنده بود |
ريش و سبلت موجب خنده بود |
|
|
توبهاى كن اشك باران چون مطر |
ريش و سبلت را ز خنده باز خر |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: وقيح.