شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٩ - فاش كردن آن كنيزك آن راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
|
هر يكى زينها تو را مستى كند |
چون نيابى آن خمارت مىزند |
|
|
اين خمار غم دليل آن شده است |
كه بد آن مفقود مستىات بدست |
|
٢٢٥٨- ٢٢٥٦/ ٣ اما آن چه آشكار مىشود با آن چه انجام گرفته در صورت همانند نيست.
|
تو گناهى كردهاى شكل دگر |
دانه كشتى دانه كى ماند به بر |
|
|
او زنا كرد و جزا صد چوب بود |
گويد او من كى زدم كس را به عود |
|
|
نه جزاى آن زنا بود اين بلا |
چوب كى ماند زنا را در خلا |
|
|
مار كى ماند عصا را اى كليم |
درد كى ماند دوا را اى حكيم ... |
|
|
اين سببها آن اثرها را نماند |
كس نداند چونش جاى آن نشاند |
|
٣٤٦١- ٣٤٤٩/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٦١- ٣٤٤٩/ ٣)
|
ليك بىاصلى نباشد اين جزا |
بىگناهى كى برنجاند خدا |
|
|
آن چه اصل است و كشنده آن شى است |
گر نمىماند به وى هم از وى است |
|
|
پس بدان رنجت نتيجه زلتى است |
آفت اين ضربتت از شهوتى است |
|
|
گر ندانى آن گنه را ز اعتبار |
زود زارى كن طلب كن اغتفار |
|
|
سجده كن صد بار مىگو اى خدا |
نيست اين غم غير در خورد و سزا |
|
|
اى تو سبحان پاك از ظلم و ستم |
كى دهى بىجرم جان را درد و غم |
|
|
من معين مىندانم جرم را |
ليك هم جرمى ببايد گرم را |
|
|
چون بپوشيدى سبب را ز اعتبار |
دائما آن جرم را پوشيده دار |
|
|
كه جزا اظهار جرم من بود |
كز سياست دزديم ظاهر شود |
|
ب ٣٩٩٤- ٣٩٨٦ نمىماند به وى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٦٢- ٣٤٥٠/ ٣.
اعتبار: دقت كردن. نيك نگريستن.
|
تو بگردى روزها در سبزوار |
آن چنان دل را نيابى ز اعتبار |
|
٨٨٩/ ٥ اغتفار: بخشش خواستن.