شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٦ - جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد، بر كار تو عزرائيل هم نيايد، كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها، و بود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه و هو اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون
و سخن آنان را كه در جهانى وراى اين جهان مادى هستند بشنود:
|
كين جهان چاهى است بس تاريك و تنگ |
هست بيرون عالمى بىبو و رنگ |
|
٦٤/ ٣ و شوق لقاى خدا در او بيشتر شود. سروده مولانا ظاهرا گرفته از فرمودهى امير مؤمنان است در وصف متقين: «و اگر نه اين است كه زندگىشان را مدتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمىماند.» (نهج البلاغه، خطبه ١٩٣)
|
مؤمنى آخر در آ در صف رزم |
كه تو را بر آسمان بوده است بزم |
|
|
بر اميد راه بالا كن قيام |
همچو شمعى پيش محراب اى غلام |
|
|
اشك مىبار و همىسوز از طلب |
همچو شمعى سر بريده جمله شب |
|
|
لب فرو بند از طعام و از شراب |
سوى خوان آسمانى كن شتاب |
|
|
دم به دم بر آسمان مىدار اميد |
در هواى آسمان رقصان چو بيد |
|
|
دم به دم از آسمان مىآيدت |
آب و آتش، رزق مىافزايدت |
|
|
گر تو را آن جا برد نبود عجب |
منگر اندر عجز و بنگر در طلب |
|
|
كين طلب در تو گروگان خداست |
ز آن كه هر طالب به مطلوبى سزاست |
|
|
جهد كن تا اين طلب افزون شود |
تا دلت زين چاه تن بيرون شود |
|
ب ١٧٣٥- ١٧٢٧ در صف رزم در آمدن: با خواهشهاى نفسانى ستيزه كردن كه جهاد اكبر است.
بزم بر آسمان بودن: اشارت است بدان كه روح از عالم بالاست و پيش از تعلق به بدن در آن جهان بوده است.
همچو شمع: شمع چون راست استاده باشد روشن است و سوزان و اشك ريزان، چون بر زمينش افكنند خاموش شود.
آب و آتش: كنايت از باران و گرمى خورشيد كه رستنىها را مىروياند و مىپروراند.
ارشادى است غافلان را كه از خواب غفلت برخيزند، و با نفس بستيزند و به درگاه خدا رو آرند و اشك ريزند و نماز گزارند تا خدايشان دست گيرد و به لطف بپذيرد.
|
خلق گويد مرد مسكين آن فلان |
تو بگويى زندهام اى غافلان |
|