شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣١ - بيان آن كه عطاى حق و قدرت، موقوف قابليت نيست، همچون داد خلقان، كه آن را قابليت بايد، زيرا عطا قديم است و قابليت حادث، عطا صفت حق است و قابليت صفت مخلوق، و قديم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد
لب: مغز.
طرق: جمع طريق: راه، روش.
ارزق تتق: آسمان.
خرق عادت:
|
بىسبب بيند چو ديده شد گذار |
تو كه در حسى سبب را گوش دار |
|
|
آن كه بيرون از طبايع جان اوست |
منصب خرق سببها آن اوست |
|
١٨٣٣- ١٨٣٢/ ٢ معتزليان و فيلسوفان در افاضت فيض از جانب حق تعالى بر بندگان و اشياء قابليت را شرط دانستهاند، چنان كه در مثل است: «گندم از گندم برويد جو ز جو.» از تخم مرغ مرغ زايد و همچنين، كه: «العطيات بقدر القابليات.» و در قرآن كريم است: أنزل من السماء ماء فسالت أودية بقدرها. پاسخ مولانا اين است كه قابليت صفت مخلوق است و مخلوق حادث است، بخشش خدا قديم است و گر نه لازم آيد قابليت در مرتبه معطى قرار گيرد. خدا تبديل كننده اشياء است و نيازى به سبب و آلت و قابليت ندارد.
|
گفت چون شاه كرم ميدان رود |
عين هر بىآلتى آلت شود |
|
|
ز آن كه آلت دعوى است و هستى است |
كار در بىآلتى و پستى است |
|
٢٦٩٧- ٢٦٩٦/ ١ و براى روشن شدن اين نكته دقيق به عصاى موسى (ع) مثل مىزند كه چوبى بود و در آن قابليت ذاتى براى اژدها شدن و خوردن اسباب سحر ساحران نبود. نيز دست او كه چون از جيب بر مىآورد رخشان بود، همچنين معجزههاى پيمبران. خدا موجودات را از نيستى به هستى مىآورد، و اگر قابليت شرط بود هيچ معدومى موجود نمىشد چرا كه در عدم قابليت نيست. سپس مىگويد البته اين جهان عالم اسباب است و پروردگار سنتى نهاده است و بيشتر كارها بر اساس سبب و مسبب صورت مىگيرد، و بايد پى اسباب را گرفت، اما نبايد پنداشت كه هيچ چيز بدون سبب تحقق نمىيابد.
|
ديدهاى بايد، سبب سوراخ كن |
تا حجب را بر كند از بيخ و بن |
|
|
تا مسبب بيند اندر لا مكان |
هرزه داند جهد و اكساب و دكان |
|
|
از مسبب مىرسد هر خير و شر |
نيست اسباب و وسايط اى پدر |
|