شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣١ - حكايت در بيان توبه نصوح كه چنان كه شير از پستان بيرون آيد باز در پستان نرود
حكايت در بيان توبه نصوح كه چنان كه شير از پستان بيرون آيد باز در پستان نرود
آن كه توبه نصوحى كرد هرگز از آن گناه ياد نكند به طريق رغبت، بلكه هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دليل آن بود كه لذت قبول يافت آن شهوت اول بىلذت شد، اين به جاى آن نشست
|
نبرد عشق را جز عشق ديگر |
چرا يارى نجويى زو نكوتر |
|
و آن كه دلش باز بد آن گناه رغبت مىكند علامت آن است كه لذت قبول نيافته است و لذت قبول به جاى آن لذت گناه ننشسته است، سنيسره لليسرى نشده است لذت و نيسره للعسرى باقى است بر وى
|
بود مردى پيش از اين نامش نصوح |
بد ز دلاكى زن او را فتوح |
|
|
بود روى او چو رخسار زنان |
مردى خود را همىكرد او نهان |
|
|
او به حمام زنان دلاك بود |
در دغا و حيله بس چالاك بود |
|
|
سالها مىكرد دلاكى و كس |
بو نبرد از حال و سر آن هوس |
|
|
ز آن كه آواز و رخش زن وار بود |
ليك شهوت كامل و بيدار بود |
|
|
چادر و سربند پوشيده و نقاب |
مرد شهوانى و در غره شباب |
|
|
دختران خسروان را زين طريق |
خوش همىماليد و مىشست آن عشيق |
|
|
توبهها مىكرد و پا در مىكشيد |
نفس كافر توبهاش را مىدريد |
|
|
رفت پيش عارفى آن زشت كار |
گفت ما را در دعايى ياد آر |
|
|
سر او دانست آن آزاد مرد |
ليك چون حلم خدا پيدا نكرد |
|
|
بر لبش قفل است و در دل رازها |
لب خموش و دل پر از آوازها |
|
|
عارفان كه جام حق نوشيدهاند |
رازها دانسته و پوشيدهاند |
|
|
هر كه را اسرار كار آموختند |
مهر كردند و دهانش دوختند |
|