شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٢ - صفت كشتن خليل
صفت كشتن خليل ٧ زاغ را كه آن اشارت به قمع كدام صفت بود از صفات مذمومه مهلكه در مريد
|
اين سخن را نيست پايان و فراغ |
اى خليل حق چرا كشتى تو زاغ؟ |
|
|
بهر فرمان! حكمت فرمان چه بود؟ |
اندكى ز اسرار آن بايد نمود |
|
|
كاغ كاغ و نعره زاغ سياه |
دائما باشد به دنيا[١] عمر خواه |
|
|
همچو ابليس از خداى پاك فرد |
تا قيامت عمر تن درخواست كرد |
|
|
گفت أنظرنى إلى يوم الجزا |
كاشكى گفتى كه تبنا ربنا |
|
|
عمر بىتوبه همه جان كندن است |
مرگ حاضر غايب از حق بودن است |
|
|
عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود |
بىخدا آب حيات آتش بود |
|
|
آن هم از تأثير لعنت بود كو |
در چنان حضرت همىشد عمر جو |
|
|
از خدا غير خدا را خواستن |
ظن افزونى است و كلى كاستن |
|
|
خاصه عمرى غرق در بيگانگى |
در حضور شير رو به شانگى |
|
|
عمر بيشم ده كه تا پستر روم |
مهلم افزون كن كه تا كمتر شوم |
|
|
تا كه لعنت را نشانه او بود |
بد كسى باشد كه لعنت جو بود |
|
|
عمر خوش، در قرب، جان پروردن است |
عمر زاغ از بهر سرگين خوردن است |
|
|
عمر بيشم ده كه تا گه مىخورم |
دائم اينم ده كه بس بد گوهرم |
|
|
گرنه گه خوار است آن گنده دهان |
گويدى كز خوى زاغم وارهان |
|
ب ٧٧٩- ٧٦٥ أنظرنى ...: مرا تا روز جزا مهلت ده. اشارت است به درخواست ابليس از خدا كه: أنظرني إلى يوم يبعثون. كه در قرآن كريم (سورههاى اعراف: ١٤، حجر: ٣٦، ص: ٧٩) آمده است.
[١] در حاشيه نسخه اساس: بدن را.