شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٨ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
الرحمن بالغيب و جاء بقلب منيب. (ق، ٣٣) لا ينظر إلى تصويركم:
|
حق همىگويد نظرمان در دل است |
نيست بر صورت كه آن آب و گل است |
|
٢٢٤٣/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢٤٣/ ٣) من ز صاحب دل ...: به دل تو مىنگرم كه صاحب دلى يا نه.
دل كه گر هفصد: ظاهرا اشارت است به حديث: «لم يسعنى سمائى و لا ارضى و وسعنى قلب عبدى المؤمن.» (بحار الانوار، ج ٥٥، ص ٣٩)
|
آن صفاى آينه وصف دل است |
صورت بىمنتها را قابل است |
|
٣٤٨٥/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٨٥/ ١) آينه شش رو: كنايت از دلى كه در هر جهت خدا را بيند. (كه خدا را همه جا ببيند.) در شش جهت ناظر بودن ...: در همه حال مورد عنايت حق است. (ولى حق) بىواسطه او: صاحب دل.
سبزوار رمز اين جهان و ابو بكر (از نظر مولانا) رمز مرد خداست كه در ميان مردم دنيا غريب است و مردم او را خوار مىدارند حالى كه او را دلى روشن است و خداى تعالى از بندگان چنان دلى مىخواهد و گويد:
|
ما زبان را ننگريم و قال را |
ما روان را بنگريم و حال را |
|
|
ناظر قلبيم اگر خاشع بود |
گر چه گفت لفظ ناخاضع بود |
|
١٧٥٠- ١٧٤٩/ ٢
|
گر كند رد از براى او كند |
ور قبول آرد همو باشد سند |
|
|
بىاز او ندهد كسى را حق نوال |
شمهاى گفتم من از صاحب وصال |
|
|
موهبت را بر كف دستش نهد |
وز كفش آن را به مرحومان دهد |
|
|
با كفش درياى كل را اتصال |
هست بىچون و چگونه و بر كمال |
|
|
اتصالى كه نگنجد در كلام |
گفتنش تكليف باشد و السلام |
|
|
صد جوال زر بيارى اى غنى |
حق بگويد دل بيار اى منحنى |
|