شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٦ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
|
در حسد شد گفت چون اين ممكن است |
پس من اوليتر كه خر ملك من است |
|
|
خر مهذب گشته و آموخته |
خوان نهاده است و چراغ افروخته |
|
|
كرد ناديده و در خانه بكوفت |
كاى كنيزك چند خواهى خانه روفت |
|
|
از پى رو پوش مىگفت اين سخن |
كاى كنيزك آمدم در باز كن |
|
|
كرد خاموش و كنيزك را نگفت |
راز را از بهر طمع خود نهفت |
|
|
پس كنيزك جمله آلات فساد |
كرد پنهان پيش شد در را گشاد |
|
|
رو ترش كرد و دو ديده پر زنم |
لب فرو ماليد يعنى صائمم |
|
|
در كف او نرمه جاروبى كه من |
خانه را مىروفتم بهر عطن |
|
|
چون كه با جاروب در را واگشاد |
گفت خاتون زير لب كاى اوستاد |
|
|
رو ترش كردى و جاروبى به كف |
چيست آن خر بر گسسته از علف |
|
|
نيم كاره و خشمگين جنبان ذكر |
ز انتظار تو دو چشمش سوى در |
|
|
زير لب گفت، اين نهان كرد از كنيز |
داشتش آن دم چو بىجرمان عزيز |
|
|
بعد از آن گفتش كه چادر نه به سر |
رو فلان خانه ز من پيغام بر |
|
|
اين چنين گو وين چنين كن و آن چنان |
مختصر كردم من افسانه زنان |
|
|
آن چه مقصود است مغز آن بگير |
چون به راهش كرد آن زال ستير |
|
|
بود از مستى شهوت شادمان |
در فرو بست و همىگفت آن زمان |
|
|
يافتم خلوت زنم از شكر بانگ |
رستهام از چار دانگ و از دو دانگ |
|
|
از طرب گشته بزان زن هزار |
در شرار شهوت خر بىقرار |
|
|
چه بزان كآن شهوت او را بز گرفت |
بز گرفتن گيج را نبود شگفت |
|
ب ١٣٦٤- ١٣٣٣ كل ناقص ملعون:
|
چون كه ملعون خواند ناقص را رسول |
بود در تأويل نقصان عقول |
|
١٥٢٨/ ٢ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٢٨/ ٢) غرض از نقص، نقصان فهم در درك حقيقت است، و ناقصان اعضاى ظاهرى مرحوماند ملعون نيستند.