شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٠ - پرسيدن پادشاه قاصدا اياز را كه چندين غم و شادى با چارق و پوستين كه جماد است مىگويى؟ تا اياز را در سخن آورد
نباشى. بر زنده عشق ورز تا هر دم تو را جانى بخشد. آن گاه خواهى ديد مردهاى را كه بدان عشق مىورزيدى ناخوش مىدارى. چرا كه جمادى است و تو را هم به جمادى مىكشاند.
|
پير عشق توست نه ريش سپيد |
دستگير صد هزاران نااميد |
|
|
عشق صورتها بسازد در فراق |
نامصور سر كند وقت تلاق |
|
|
كه منم آن اصل اصل هوش و مست |
بر صور آن حسن عكس ما بدست |
|
|
پردهها را اين زمان برداشتم |
حسن را بىواسطه بفراشتم |
|
|
ز آن كه بس با عكس من در بافتى |
قوت تجريد ذاتم يافتى |
|
|
چون از اين سو جذبه من شد روان |
او كشش را مىنبيند در ميان |
|
|
مغفرت مىخواهد از جرم و خطا |
از پس آن پرده از لطف خدا |
|
|
چون ز سنگى چشمهاى جارى شود |
سنگ اندر چشمه متوارى شود |
|
|
كس نخواند بعد از آن او را حجر |
ز آن كه جارى شد از آن سنگ آن گهر |
|
|
كاسهها دان اين صور را و اندر او |
آن چه حق ريزد بد آن گيرد علو |
|
ب ٣٢٨٥- ٣٢٧٦ پير عشق توست:
|
شيخ كه بود پير يعنى مو سپيد |
معنى اين مو بدان اى بىاميد |
|
١٧٨٩/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٧٨٩/ ٣) تلاق: تلاقى، بر خورد. (عشق سبب مىشود تا عاشق جدا مانده از معشوق صورتها از او در ذهن خود بسازد اما چون ديدار دست داد عاشق را به صورت نيازى نيست و عشق بدون صورت با او ديدار مىكند.) دربافتن: سر گرم بودن، مشغول گشتن.
كشش: كشيش. (نگاه كنيد به: بيت ٣٢٥٧/ ٥) آن چه عاشق را به طلب وا مىدارد عشق است، تا او با خود و در بند خود است عشق بىپرده بدو رخ نشان نمىدهد، بلكه او را به دوستى قالبهاى مجازى وامىدارد، گاه با اطلال و دمن سخن مىگويد، گاه بر گور مرده اشك مىريزد و گاه صورتهايى از