شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٦ - دوم بار آمدن روبه بر اين خر گريخته تا باز بفريبدش
|
ور نه من از توبه تن مسكينترم |
كه شب و روز اندر آن جا مىچرم |
|
|
گرنه ز آن گونه طلسمى ساختى |
هر شكم خوارى بدان جا تاختى |
|
|
يك جهان بىنوا پر پيل و ارج |
بىطلسمى كى بماندى سبز مرج |
|
|
من تو را خود خواستم گفتن به درس |
كه چنان هولى اگر بينى مترس |
|
|
ليك رفت از ياد علم آموزيت |
كه بدم مستغرق دل سوزيت |
|
|
ديدمت در جوع كلب و بىنوا |
مىشتابيدم كه آيى تا دوا |
|
|
ور نه با تو گفتمى شرح طلسم |
كآن خيالى مىنمايد نيست جسم |
|
ب ٢٦١٩- ٢٦١٢ طلسم: نقشها يا عددها كه بر فلز نقش كنند و يا بر كاغذ بنگارند، و پندارند با آن نقشها آفتها يا چشم زخمها را توان از ميان برد. طلسم واژهاى يونانى است و يكى از علمهاى پنهانى است. آن را به بليناس نسبت مىدهند. و نيز خيالى كه به شكلى عجيب در نظر آرند.
ارج: كرگدن را نيز گفتهاند. جانورى است در هندوستان شبيه به گاوميش ليكن بر سر بينى شاخ دارد. (برهان قاطع) در لغتنامه آمده است: شايد كرج باشد صورتى از گرگ.
به درس: براى آشنايى و آگاهى.
دوا: كنايت از علف. خوردنى.
تصويرى است از فريب شيطان آدمى را كه چون از گناهى پرهيز كند، آن را به صورتى ديگر بيارايد و بدو بنمايد كه خطرى نيست چنان كه براى آدم و حوا سوگند خورد و گفت من خير شما را مىخواهم. (اعراف، ٢١)