شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٦ - گفتن خويشاوندان مجنون را كه حسن ليلى به اندازهاى است، چندان نيست، از او نغزتر در شهر ما بسيار است يكى و دو و ده بر تو عرضه كنيم اختيار كن، ما را و خود را وارهان و جواب گفتن مجنون ايشان را
|
تو چو عقلى ما مثال اين زبان |
اين زبان از عقل دارد اين بيان |
|
|
تو مثال شادى و ما خندهايم |
كه نتيجه شادى فرخندهايم |
|
|
جنبش ما هر دمى خود اشهد است |
كه گواه ذو الجلال سرمد است |
|
|
گردش سنگ آسيا در اضطراب |
اشهد آمد بر وجود جوى آب |
|
|
اى برون از وهم و قال و قيل من |
خاك بر فرق من و تمثيل من |
|
|
بنده نشكيبد ز تصوير خوشت |
هر دمت گويد كه جانم مفرشت |
|
|
همچو آن چوپان كه مىگفت اى خدا |
پيش چوپان و محب خود بيا |
|
|
تا شپش جويم من از پيراهنت |
چارقت دوزم ببوسم دامنت |
|
|
كس نبودش در هوا و عشق جفت |
ليك قاصر بود از تسبيح و گفت |
|
|
عشق او خرگاه بر گردون زده |
جان سگ خرگاه آن چوپان شده |
|
|
چون كه بحر عشق يزدان جوش زد |
بر دل او زد تو را بر گوش زد |
|
ب ٣٣٢٤- ٣٣١٢ تو: آن كه در بيتهاى پيش مخاطب بود حضرت حق عز اسمه.
او: بهار. بهار ديده نمىشود، اما آثار و بخشش او كه رستن درختها و گياههاست آشكار است.
قبض و بسط: بستن و گشادن. و براى معنى اصطلاح نگاه كنيد به ٢٩٤٧/ ٢.
اشهد: گواهى مىدهم. و در بيت به معنى گواه: شاهد است.
همچو آن چوپان: نگاه كنيد به: داستان شبان (١٧١٠/ ٢).
بر دل او زد ...: آن چوپان دلى سرشار از عشق داشت، هر چند بيان وى ناقص بود. عشق بر دل او زد و آگاهش كرد، اما ديگران از آن عشق نامى شنيدهاند. داستان آينده در توضيح اين معنى است، هر چند ظاهرى قبيح دارد.