شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١١ - حواله كردن پادشاه قبول و رد توبه نمامان و حجره گشايان و سزا دادن ايشان به اياز كه يعنى اين جنايت بر عرض او رفته است
حواله كردن پادشاه قبول و رد توبه نمامان و حجره گشايان و سزا دادن ايشان به اياز كه يعنى اين جنايت بر عرض او رفته است
|
اين جنايت بر تن و عرض وى است |
زخم بر رگهاى آن نيكو پى است |
|
|
گر چه نفس واحديم از روى جان |
ظاهرا دورم از اين سود و زيان |
|
|
تهمتى بر بنده شه را عار نيست |
جز مزيد حلم و استظهار نيست |
|
|
متهم را شاه چون قارون كند |
بىگنه را تو نظر كن چون كند |
|
|
شاه را غافل مدان از كار كس |
مانع اظهار آن حكم است و بس |
|
|
من هنا يشفع به پيش علم او |
لاابالى وار الا حلم او |
|
|
آن گنه اول ز حلمش مىجهد |
ور نه هيبت آن مجالش كى دهد |
|
|
خونبهاى جرم نفس قاتله |
هست بر حلمش ديت بر عاقله |
|
|
مست و بىخود نفس ما ز آن حلم بود |
ديو در مستى كلاه از وى ربود |
|
|
گرنه ساقى حلم بودى باده ريز |
ديو با آدم كجا كردى ستيز |
|
|
گاه علم آدم ملايك را كه بود؟ |
اوستاد علم و نقاد نقود |
|
|
چون كه در جنت شراب حلم خورد |
شد ز يك بازى شيطان روى زرد |
|
|
آن بلا درهاى تعليم ودود |
زيرك و دانا و چستش كرده بود |
|
|
باز آن افيون حلم سخت او |
دزد را آورد سوى رخت او |
|
|
عقل آيد سوى حلمش مستجير |
ساقيم تو بودهاى دستم بگير |
|
ب ٢١٠٨- ٢٠٩٤ اين جنايت: تهمتى كه بر اياز زدند.
ظاهرا دورم: هر چند جانمان يكى است و تهمت بر او تهمت بر من است اما چون تنمان دوتاست به ظاهر مرا تهمت نزدهاند.