شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٩ - حكايت مريدى كه شيخ از حرص و ضمير او واقف شد او را نصيحت كرد به زبان و در ضمن نصيحت قوت توكل بخشيدش به امر حق
حكايت مريدى كه شيخ از حرص و ضمير او واقف شد او را نصيحت كرد به زبان و در ضمن نصيحت قوت توكل بخشيدش به امر حق
|
شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ |
سوى شهرى نان بد آن جا بود تنگ |
|
|
ترس جوع و قحط در فكر مريد |
هر دمى مىگشت از غفلت پديد |
|
|
شيخ آگه بود و واقف از ضمير |
گفت او را چند باشى در زحير |
|
|
از براى غصه نان سوختى |
ديده صبر و توكل دوختى |
|
|
تو نهاى ز آن نازنينان عزيز |
كه تو را دارند بىجوز و مويز |
|
|
جوع، رزق جان خاصان خداست |
كى زبون همچو تو گيج گداست |
|
|
باش فارغ تو از آنها نيستى |
كه در اين مطبح تو بىنان بيستى |
|
|
كاسه بر كاسه است و نان بر نان مدام |
از براى اين شكم خواران عام |
|
|
چون بميرد مىرود نان پيش پيش |
كاى ز بيم بىنوايى كشته خويش |
|
|
تو برفتى ماند نان برخيز گير |
اى بكشته خويش را اندر زحير |
|
|
هين توكل كن ملرزان پا و دست |
رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است |
|
|
عاشق است و مىزند او مول مول |
كه ز بىصبريت داند اى فضول |
|
|
گر تو را صبرى بدى رزق آمدى |
خويشتن چون عاشقان بر تو زدى |
|
|
اين تب لرزه ز خوف جوع چيست |
در توكل سير مىتانند زيست |
|
ب ٢٨٥٤- ٢٨٤١ در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى دو داستان در مستند اين حكايت آمده است، يكى از تذكرة الأولياء: «كسى نزد جنيد از گرسنگى و برهنگى شكايت كرد. جنيد او را گفت (خدا) گرسنگى و برهنگى به كسى ندهد كه تشنيع زند، و جهان را پر از شكايت كند به صديقان و دوستان خود دهد نه تو.» (تذكرة الأولياء، ص ٤٣١)