شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٧ - حكايت ضياء دلق كه سخت دراز بود و برادرش شيخ اسلام تاج بلخ به غايت كوتاه بالا بود و اين شيخ اسلام از برادرش ضيا ننگ داشتى ضيا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضيا خدمتى كرد و بگذشت، شيخ اسلام او را نيم قيامى كرد سر سرى، گفت آرى سخت د
خوش طبع است كه برفور سخن ظريف گويد چنان كه در بيت ٣٤٧٤ گويد.
دادر: برادر.
فرخ: جوجه.
با هدى: داراى انديشه روشن.
روز محفل: روزى كه شيخ اسلام با بزرگان مجلس داشت.
اصفيا: جمع صفى. عدول و مزكيان كه در محضر قاضى مىنشينند. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٦٢٢/ ٢) نصف القيام: نيم خيز.
بهر مزد: براى ثواب. (طعنه گونهاى است.)
|
پس تو را خود هوش كو يا عقل كو |
تا خورى مى اى تو دانش را عدو |
|
|
روت بس زيباست نيلى هم بكش |
ضحكه باشد نيل بر روى حبش |
|
|
در تو نورى كى در آمد اى غوى |
تا تو بىهوشى و ظلمت جو شوى |
|
|
سايه در روز است جستن قاعده |
در شب ابرى تو سايه جو شده |
|
|
گر حلال آمد پى قوت عوام |
طالبان دوست را آمد حرام |
|
|
عاشقان را باده خون دل بود |
چشمشان بر راه و بر منزل بود |
|
|
در چنين راه بيابان مخوف |
اين قلاوز خرد با صد كسوف |
|
|
خاك در چشم قلاوزان زنى |
كاروان را هالك و گمره كنى |
|
|
نان جو حقا حرام است و فسوس |
نفس را در پيش نه نان سبوس |
|
|
دشمن راه خدا را خوار دار |
دزد را منبر منه بر دار دار |
|
|
دزد را تو دست ببريدن پسند |
از بريدن عاجزى دستش ببند |
|
|
گر نبندى دست او دست تو بست |
گر تو پايش نشكنى پايت شكست |
|
|
تو عدو را مى دهى و نى شكر |
بهر چه؟ گو زهر خند و خاك خور |
|
|
زد ز غيرت بر سبو سنگ و شكست |
او سبو انداخت و از زاهد بجست |
|
|
رفت پيش مير و گفتش باده كو |
ماجرا را گفت يك يك پيش او |
|
ب ٣٤٩٤- ٣٤٨٠ نيل كشيدن: رسم بود كه كودكان زيبا روى را خطى از نيل بر چهره مىكشيدند تا از