شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٨ - حكايت ضياء دلق كه سخت دراز بود و برادرش شيخ اسلام تاج بلخ به غايت كوتاه بالا بود و اين شيخ اسلام از برادرش ضيا ننگ داشتى ضيا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضيا خدمتى كرد و بگذشت، شيخ اسلام او را نيم قيامى كرد سر سرى، گفت آرى سخت د
چشم زخم در امان مانند.
|
هر نيل كه بر رخش كشيدند |
افسون دلى بر او دميدند |
|
(ليلى و مجنون نظامى، ص ٥٩)
|
بختت نه سمينى است كه ره گم كند اقبال |
گر نيل كشد دشمن بد بخت ورم را |
|
(انورى) ضحكه: خنده، مسخره.
ظلمت جو: شارحان اين بيت را به سليقه خود تفسير كردهاند: مراد از «بىهوشى» غفلت، و مراد از «ظلمت» شهوت و مراد از «سايه» تنعم و راحت است. (شرح انقروى) ظلمت ذاتى تو كافى است چرا ظلمت عارضى را خواهان باشى و تفسيرهايى از اين نوع كه نوشتن آن دراز نويسى است.
حاصل معنى اين است: آن كه باده مىنوشد تا مست شود، خواهد از رنج هشيارى برهد تو كى هوشيار و روشن درون بودهاى كه اكنون طالب بىهوشى و تاريكى شدهاى. حلال آمد: بر اساس فرض مولانا اين داستان در عهد حضرت مسيح رخ داده و آن روزگار شراب حلال بوده. چنان كه گفتيم هر دو فرض درست نيست به هر حال مىگويد اگر باده براى عامه مردم حلال است براى خاصان حرام است چرا كه آنان را مست مىكند و از ياد خدا غافل مىسازد.
چشم بر راه و منزل بودن: در سير و سلوك مراقبت كامل داشتن.
مخاطب زاهد امير است. امير نگاهبان مردم است و بايد هميشه هشيار باشد. بر دزد حد شرعى جارى كند، دست او را ببرد يا به زندانش اندازد. اگر امير مست باشد ديگر مأموران نيز به وظيفهاى كه بر عهده دارند نمىپردازند. اما در خلال اين گفتار كه از زبان زاهد است به غلام امير، نكته ديگرى است كه در بيت ٣٤٨٧- ٣٤٨٥/ ٥ بيان شده است و با بيتهاى قبل از داستان غلام و سبوى مى بىارتباط نيست و آن اين است: كسى كه مسئوليت كار عموم را بر عهده دارد نبايد لحظهاى هشيار نباشد چرا كه در راه او خطرهاست. بايد قلاوز خرد را بيدار نگاه دارد كه تا به بىراهه نيفتد و هلاك نشود.