شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٨ - حكايت جوحى كه چادر پوشيد و در وعظ ميان زنان نشست و حركتى كرد زنى او را بشناخت كه مرد است و نعرهاى زد
است. مجلسى نويسد: «و حلال نيست زنى را كه ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشد اينكه ترك كند ازاله موى زهار را زياده از بيست روز ....» (حلية المتقين، ص ١٢٠) ستره: استره، تيغ.
سئول: پرسنده.
بر دل زدن: در دل اثر كردن. حقيقت را دريافتن.
|
بر دل آن ساحران زد اندكى |
شد عصا و دست ايشان را يكى |
|
|
گر عصا بستانى از پيرى شها |
بيش رنجد كآن گروه از دست و پا |
|
|
نعره لا ضير بر گردون رسيد |
هين ببر كه جان ز جان كندن رهيد |
|
|
ما بدانستيم ما اين تن نهايم |
از وراى تن به يزدان مىزييم |
|
|
اى خنك آن را كه ذات خود شناخت |
اندر امن سرمدى قصرى بساخت |
|
|
كودكى گريد پى جوز و مويز |
پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز |
|
|
پيش دل جوز و مويز آمد جسد |
طفل كى در دانش مردان رسد |
|
|
هر كه محجوب است او خود كودك است |
مرد آن باشد كه بيرون از شك است |
|
|
گر به ريش و خايه مردستى كسى |
هر بزى را ريش و مو باشد بسى |
|
|
پيشواى بد بود آن بز شتاب |
مىبرد اصحاب را پيش قصاب |
|
|
ريش شانه كرده كه من سابقم |
سابقى ليكن به سوى مرگ و غم |
|
|
هين روش بگزين و ترك ريش كن |
ترك اين ما و من و تشويش كن |
|
|
تا شوى چون بوى گل با عاشقان |
پيشوا و رهنماى گلستان |
|
|
كيست بوى گل دم عقل و خرد |
خوش قلاووز ره ملك ابد |
|
ب ٣٣٥٠- ٣٣٣٧ ساحران: كه فرعون آنان را خواست تا با موسى (ع) معارضت كنند. و چون معجزه موسى را ديدند به سجده افتادند و ايمان آوردند. فرعون گفت دست و پايتان را مىبرم گفتند باكى نيست.
لا ضير: گفته ساحران است در پاسخ فرعون: لا ضير إنا إلى ربنا منقلبون: باكى نيست همانا ما به سوى پروردگارمان باز مىگرديم.» (شعراء، ٥٠)