شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٧ - تفسير و هو معكم
تفسير و هو معكم
|
يك سبد پر نان تو را بر فرق سر |
تو همىخواهى لب نان در به در |
|
|
در سر خود پيچ هل خيره سرى |
رو در دل زن چرا بر هر درى؟ |
|
|
تا به زانويى ميان آب جو |
غافل از خود، زين و آن تو آب جو |
|
|
پيش آب و پس هم آب با مدد |
چشمهها را پيش سد و خلف سد |
|
|
اسب زير ران و فارس اسب جو |
چيست اين؟ گفت اسب ليكن اسب كو؟ |
|
|
هى نه اسب است اين به زير تو پديد |
گفت آرى ليك خود اسبى كه ديد |
|
|
مست آب و پيش روى اوست آن |
اندر آب و بىخبر ز آب روان |
|
|
چون گهر در بحر گويد بحر كو |
و آن خيال چون صدف ديوار او |
|
|
گفتن آن كو، حجابش مىشود |
ابر، تاب آفتابش مىشود |
|
|
بند چشم اوست هم چشم بدش |
عين رفع سد او گشته سدش |
|
|
بند گوش او شده هم هوش او |
هوش با حق دار اى مدهوش او |
|
ب ١٠٨٣- ١٠٧٣ و هو معكم: هو الذي خلق السموات و الأرض في ستة أيام ثم استوى على العرش يعلم ما يلج في الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و هو معكم أين ما كنتم و الله بما تعملون بصير. (حديد، ٤) يك سبد پر نان: استعارت از عنايت پروردگار كه آدمى را فرا گرفته است و هميشه با اوست و هر چه خواهد دهد و او خود را محتاج ديگران مىبيند.
در سر خود پيچيدن: نظير سر خود گرفتن. به خود پرداختن. (به خود بنگر كه خدا چه وديعتى در تو نهاده.) در دل زدن: دل استعارت از لطف حق تعالى است و بخشش او. (از خدا بخواه.)