شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٧ - فاش كردن آن كنيزك آن راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
فاش كردن آن كنيزك آن راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
|
زن چو عاجز شد بگفت احوال را |
مردى آن رستم صد زال را |
|
|
شرح آن گردك كه اندر راه بود |
يك به يك با آن خليفه وانمود |
|
|
شير كشتن سوى خيمه آمدن |
و آن ذكر قائم چو شاخ كرگدن |
|
|
باز اين سستى اين ناموس كوش |
كو فرو مرد از يكى خش خشت موش |
|
ب ٣٩٦٨- ٣٩٦٥ صد زال: صد رستم زال.
گردك: حجله، خيمه.
|
دو گردك داشتى خسرو مهيا |
براموده به گوهر چون ثريا |
|
(نظامى) ناموس كوش: كه كوشش در حفظ ناموس دارد. (طعنه گونهاى است.)
|
رازها را مىكند حق آشكار |
چون بخواهد رست، تخم بد مكار |
|
|
آب و ابر و آتش و اين آفتاب |
رازها را مىبرآرد از تراب |
|
|
اين بهار نو ز بعد برگ ريز |
هست برهان وجود رستخيز |
|
|
در بهار آن سرها پيدا شود |
هر چه خورده است اين زمين رسوا شود |
|
|
بر دمد آن از دهان و از لبش |
تا پديد آرد ضمير و مذهبش |
|
|
سر بيخ هر درختى و خورش |
جملگى پيدا شود آن بر سرش |
|
|
هر غمى كز وى تو دل آزردهاى |
از خمار مى بود كآن خوردهاى |
|
|
ليك كى دانى كه آن رنج خمار |
از كدامين مى بر آمد آشكار |
|
|
اين خمار اشكوفه آن دانه است |
آن شناسد كآگه و فرزانه است |
|