شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٧ - در تقرير معنى توكل، حكايت آن زاهد كه توكل را امتحان مىكرد از ميان اسباب و شهر بيرون آمد و از قوارع و رهگذر خلق دور شد و به بن كوهى مهجورى مفقودى در غايت گرسنگى سر بر سر سنگى نهاد و خفت و با خود گفت توكل كردم بر سبب سازى و رزاقى تو و از اسباب منقطع ش
در تقرير معنى توكل، حكايت آن زاهد كه توكل را امتحان مىكرد از ميان اسباب و شهر بيرون آمد و از قوارع و رهگذر خلق دور شد و به بن كوهى مهجورى مفقودى در غايت گرسنگى سر بر سر سنگى نهاد و خفت و با خود گفت توكل كردم بر سبب سازى و رزاقى تو و از اسباب منقطع شدم تا ببينم سببيت توكل را
|
آن يكى زاهد شنود از مصطفى |
كه يقين آيد به جان رزق از خدا |
|
|
گر بخواهى ور نخواهى رزق تو |
پيش تو آيد دوان از عشق تو |
|
|
از براى امتحان آن مرد رفت |
در بيابان نزد كوهى خفت تفت |
|
|
كه ببينم رزق مىآيد به من |
تا قوى گردد مرا در رزق ظن |
|
|
كاروانى راه گم كرد و كشيد |
سوى كوه آن ممتحن را خفته ديد |
|
|
گفت اين مرد اين طرف چون است عور |
در بيابان از ره و از شهر دور |
|
|
اى عجب مرده است يا زنده كه او |
مىنترسد هيچ از گرگ و عدو |
|
|
آمدند و دست بر وى مىزدند |
قاصدا چيزى نگفت آن ارجمند |
|
|
هم نجنبيد و نجنبانيد سر |
وا نكرد از امتحان هم او بصر |
|
|
پس بگفتند اين ضعيف بىمراد |
از مجاعت سكته اندر او فتاد |
|
|
نان بياوردند و در ديگى طعام |
تا بريزندش به حلقوم و به كام |
|
|
پس به قاصد مرد دندان سخت كرد |
تا ببيند صدق آن ميعاد، مرد |
|
|
رحمشان آمد كه اين بس بىنواست |
وز مجاعت هالك مرگ و فناست |
|
|
كارد آوردند قوم اشتافتند |
بسته دندانهاش را بشكافتند |
|
|
ريختند اندر دهانش شوربا |
مىفشردند اندر او نان پارهها |
|
|
گفت اى دل گر چه خود تن مىزنى |
راز مىدانى و نازى مىكنى |
|
|
گفت دل دانم و قاصد مىكنم |
رازق الله است بر جان و تنم |
|