شرح مثنوى
(١)
دفتر پنجم
١ ص
(٢)
ديباچه دفتر پنجم
١ ص
(٣)
تفسير خذ أربعة من الطير فصرهن إليك
٧ ص
(٤)
در سبب ورود اين حديث مصطفى صلوات الله عليه كه الكافر يأكل فى سبعة امعاء و المؤمن يأكل فى معى واحد
١٣ ص
(٥)
در حجره گشادن مصطفى
١٨ ص
(٦)
سبب رجوع كردن آن مهمان به خانه مصطفى
٢٠ ص
(٧)
نواختن مصطفى
٢٦ ص
(٨)
بيان آن كه نماز و روزه و همه چيزهاى برونى گواهىهاست بر نور اندرونى
٢٨ ص
(٩)
پاك كردن آب همه پليدىها را و باز پاك كردن خداى تعالى آب را از پليدى، لا جرم قدوس آمد حق تعالى
٣٠ ص
(١٠)
استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تيره شدن
٣٢ ص
(١١)
گواهى فعل و قول بيرونى بر ضمير و نور اندرونى
٣٥ ص
(١٢)
در بيان آن كه نور خود از اندرون شخص منور بىآن كه فعلى و قولى بيان كند، گواهى دهد بر نور وى در بيان آن كه آن نور خود را از اندرون سر عارف ظاهر كند بر خلقان بىفعل عارف و بىقول عارف افزون از آن كه به قول و فعل او ظاهر شود چنان كه آفتاب بلند شود بانگ خ
٣٦ ص
(١٣)
عرضه كردن مصطفى
٣٩ ص
(١٤)
بيان آن كه نور كه غذاى جان است، غذاى جسم اوليا مىشود تا او هم يار مىشود روح را كه أسلم شيطانى على يدى
٤٢ ص
(١٥)
انكار اهل تن غذاى روح را و لرزيدن ايشان بر غذاى خسيس
٤٤ ص
(١٦)
مناجات
٤٥ ص
(١٧)
تمثيل لوح محفوظ و ادراك عقل هر كسى از آن لوح، آن كه امر و قسمت و مقدور هر روزه وى است همچون ادراك جبرئيل
٤٨ ص
(١٨)
تمثيل روشهاى مختلف و همتهاى گوناگون به اختلاف تحرى متحريان در وقت نماز قبله را، در وقت تاريكى و تحرى غواصان در قعر بحر
٥١ ص
(١٩)
تفسير يا حسرة على العباد
٥٣ ص
(٢٠)
سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
٥٥ ص
(٢١)
صفت طاوس و طبع او، و سبب كشتن ابراهيم
٦٢ ص
(٢٢)
در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر حق گريزاناند و به لطف حق در آويزان، اما حق تعالى قهرها را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد، نعل باز گونه و تلبيس و مكر الله بود تا اهل تمييز و ينظر بنور الله از حال
٦٥ ص
(٢٣)
تفاوت عقول در اصل فطرت، خلاف معتزله كه ايشان گويند در اصل، عقول جزوى برابرند، اين افزونى و تفاوت از تعلم است و رياضت و تجربه
٧١ ص
(٢٤)
حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مىمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه مىكرد، و شعر مىگفت و مىگريست و سر و رو مىزد و دريغش مىآمد لقمهاى از انبان به سگ دادن
٧٤ ص
(٢٥)
در بيان آن كه هيچ چشم بدى آدمى را چنان مهلك نيست كه چشم پسند خويشتن مگر كه چشم او مبدل شده باشد به نور حق كه بى يسمع و بى يبصر و خويشتن او بىخويشتن شده
٧٧ ص
(٢٦)
تفسير و إن يكاد الذين كفروا ليزلقونك بأبصارهم، الآية
٧٩ ص
(٢٧)
قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند به منقار و مىانداخت، و تن خود را كل و زشت مىكرد، از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد؟ گفت مىآيد، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين پر عدوى جان من است
٨٤ ص
(٢٨)
در بيان آن كه صفا و سادگى نفس مطمئنه از فكرتها مشوش شود چنان كه بر روى آيينه چيزى نويسى يا نقش كنى اگر چه پاك كنى داغى بماند و نقصانى
٨٨ ص
(٢٩)
در بيان قول رسول
٩٢ ص
(٣٠)
در بيان آن كه ثواب عمل عاشق از حق، هم حق است
٩٥ ص
(٣١)
در تفسير قول رسول
٩٨ ص
(٣٢)
در بيان آن كه عقل و روح در آب و گل محبوساند همچون هاروت و ماروت در چاه بابل
١٠٠ ص
(٣٣)
جواب گفتن طاوس آن سائل را
١٠٣ ص
(٣٤)
بيان آن كه هنرها و زيركىها و مال دنيا همچون پرهاى طاوس عدو جان است
١٠٤ ص
(٣٥)
در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
١٠٧ ص
(٣٦)
در بيان آن كه ما سوى الله، هر چيزى آكل و مأكول است همچون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مىكرد و به صيد ملخ مشغول مىبود و غافل بود از باز گرسنه كه از پس قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل، از صياد و آكل خود آمن مباش اگر چه نمىبينيش به نظر چشم به
١١٥ ص
(٣٧)
صفت كشتن خليل
١٢٢ ص
(٣٨)
مناجات
١٢٤ ص
(٣٩)
قال النبي
١٣١ ص
(٤٠)
قصه محبوس شدن آن آهو بچه در آخر خران و طعنه آن خران بر آن غريب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلا گشتن او به كاه خشك كه غذاى او نيست، و اين صفت بنده خاص خداست ميان اهل دنيا و اهل هوى و شهوت كه«الإسلام بدأ غريبا و سيعود غريبا فطوبى للغرباء صدق رسول ال
١٣٣ ص
(٤١)
حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
١٣٥ ص
(٤٢)
بقيه قصه آهو و آخر خران
١٤٣ ص
(٤٣)
تفسير انى أرى سبع بقرات سمان يأكلهن سبع عجاف آن گاوان لاغر را خدا به صفت شيران گرسنه آفريده بود تا آن هفت گاو فربه را به اشتها مىخوردند اگر چه آن خيالات صور گاوان در آينه خواب نمودند تو معنى بگير!
١٤٦ ص
(٤٤)
بيان آن كه كشتن خليل
١٤٨ ص
(٤٥)
تفسير خلقنا الإنسان فى أحسن تقويم ثم رددناه أسفل سافلين و تفسير و من نعمره ننكسه فى الخلق
١٥١ ص
(٤٦)
تفسير أسفل سافلين إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم أجر غير ممنون
١٥٣ ص
(٤٧)
مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
١٥٩ ص
(٤٨)
در تفسير قول مصطفى
١٦٣ ص
(٤٩)
تفسير و هو معكم
١٦٧ ص
(٥٠)
در تفسير قول مصطفى
١٦٩ ص
(٥١)
در معنى اين بيت گر راه روى راه برت بگشايند ور نيست شوى به هستىات بگرايند
١٧٢ ص
(٥٢)
قصه آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى و ياوه مىگويى؟ گفت اگر چيزى يافتمى كه خوردمى نه گيج شدمى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوه گفتن مأمورند
١٧٤ ص
(٥٣)
سبب عداوت عام، و بيگانه زيستن ايشان به اولياى خدا كه به حقشان مىخوانند و با آب حيات ابدى
١٧٧ ص
(٥٤)
در بيان آن كه مرد بد كار چون متمكن شود در بد كارى و اثر دولت نيكو كاران ببيند شيطان شود و مانع خير گردد از حسد، همچون شيطان كه خرمن سوخته، همه را خرمن سوخته خواهد أ رأيت الذى ينهى عبدا اذا صلى
١٨٠ ص
(٥٥)
مناجات
١٨٣ ص
(٥٦)
پرسيدن آن پادشاه از آن مدعى نبوت كه آن كه رسول راستين باشد و ثابت شود، با او چه باشد كه كسى را بخشد؟ يا به صحبت و خدمت او چه بخشش يابند غير نصيحت به زبان كه مىگويد
١٨٨ ص
(٥٧)
داستان آن عاشق كه با معشوق خود بر مىشمرد خدمتها و وفاهاى خود را و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع
١٩١ ص
(٥٨)
يكى پرسيد از عالمى عارفى كه اگر در نماز كسى بگريد به آواز و آه كند و نوحه كند نمازش باطل شود؟
١٩٤ ص
(٥٩)
مريدى در آمد به خدمت شيخ، و از اين شيخ پير سن نمىخواهم، بلكه پير عقل و معرفت،
١٩٦ ص
(٦٠)
داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
٢٠٥ ص
(٦١)
تمثيل تلقين شيخ مريدان را، و پيغامبر امت را، كه ايشان طاقت تلقين حق ندارند،
٢١٤ ص
(٦٢)
صاحب دلى ديد سگ حامله، در شكم آن سگ بچگان بانگ مىكردند
٢١٧ ص
(٦٣)
قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى
٢٢١ ص
(٦٤)
بيان آن كه عطاى حق و قدرت، موقوف قابليت نيست، همچون داد خلقان، كه آن را قابليت بايد، زيرا عطا قديم است و قابليت حادث، عطا صفت حق است و قابليت صفت مخلوق، و قديم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد
٢٣٠ ص
(٦٥)
در ابتداى خلقت جسم آدم
٢٣٣ ص
(٦٦)
فرستادن ميكائيل را
٢٣٦ ص
(٦٧)
قصه قوم يونس
٢٣٩ ص
(٦٨)
فرستادن اسرافيل را
٢٤١ ص
(٦٩)
فرستادن عزرائيل ملك العزم و الحزم را
٢٤٤ ص
(٧٠)
بيان آن كه مخلوقى كه تو را از او ظلمى رسد بحقيقت او همچون آلتى است،
٢٤٩ ص
(٧١)
جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد، بر كار تو عزرائيل هم نيايد، كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها، و بود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه و هو اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون
٢٥٣ ص
(٧٢)
در بيان وخامت چرب و شيرين دنيا، و مانع شدن او از طعام الله چنان كه فرمود الجوع طعام الله يحيى به ابدان الصديقين اى فى الجوع طعام الله و قوله ابيت عند ربى يطعمنى و يسقينى و قوله يرزقون فرحين
٢٥٨ ص
(٧٣)
جواب آن مغفل كه گفته است كه خوش بودى اين جهان اگر مرگ نبودى و خوش بود ملك دنيا اگر زوالش نبودى و على هذه الوتيرة من الفشارات
٢٦١ ص
(٧٤)
فيما يرجى من رحمة الله تعالى معطى النعم قبل استحقاقها و هو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و رب بعد يورث قربا و رب معصية ميمونة و رب سعادة تأتى من حيث يرجى النقم ليعلم أن الله يبدل سيئاتهم حسنات
٢٦٣ ص
(٧٥)
قصه اياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن، خواجه تاشانش را كه او را در آن حجره دفينه است به سبب محكمى در و گرانى قفل
٢٧٤ ص
(٧٦)
بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است و آن گه آن صورتى است كه در خورد اين صورت گيران است و در خورد آينه تصوير ايشان، و از قدوسيتى كه حقيقت اين قصه راست، نطق را از اين تنزيل شرم مىآيد و از خجالت سر و ريش و قلم گم مىكند و العاقل يكفيه الاشارة
٢٧٩ ص
(٧٧)
حكمت نظر كردن در چاروق و پوستين كه فلينظر الانسان مم خلق
٢٨٣ ص
(٧٨)
خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق ابليس انه كان من الجن ففسق
٢٨٥ ص
(٧٩)
در معنى اينكه ارنا الأشياء كما هي و معنى اينكه لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا و قوله
٢٩٤ ص
(٨٠)
بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند، از روى آن كه نياز ضد بىنيازى است، چنان كه آينه بىصورت است و ساده است و بىصورتى ضد صورت است و لكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن دراز است، و العاقل يكفيه الإشارة
٢٩٧ ص
(٨١)
معشوق از عاشق پرسيد كه خود را دوستتر دارى يا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام
٣٠١ ص
(٨٢)
آمدن آن امير نمام با سرهنگان نيم شب به گشادن آن حجره اياز و پوستين و چارق ديدن آويخته،
٣٠٦ ص
(٨٣)
باز گشتن نمامان از حجره اياز به سوى شاه توبره تهى و خجل همچون بد گمانان در حق انبياء
٣٠٩ ص
(٨٤)
حواله كردن پادشاه قبول و رد توبه نمامان و حجره گشايان و سزا دادن ايشان به اياز كه يعنى اين جنايت بر عرض او رفته است
٣١١ ص
(٨٥)
فرمودن شاه اياز را كه اختيار كن از عفو و مكافات كه از عدل و لطف هر چه كنى اينجا صواب است و در هر يكى مصلحتهاست كه در عدل هزار لطف هست درج، و لكم فى القصاص حيوة آن كس كه كراهت مىدارد قصاص را در اين يك حيات قاتل نظر مىكند و در صد هزار حيات كه معصوم و
٣١٤ ص
(٨٦)
تعجيل فرمودن پادشاه اياز را كه زود اين حكم را به فيصل رسان و منتظر مدار و ايام بيننا مگو كه الانتظار موت الأحمر و جواب گفتن اياز شاه را
٣١٨ ص
(٨٧)
حكايت در تقرير اين سخن كه چندين گاه گفت ذكر را آزموديم مدتى صبر و خاموشى را بيازماييم
٣٢١ ص
(٨٨)
در بيان كسى كه سخنى گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره، و لئن سألتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله، خدمت بت سنگين كردن و جان و زر فداى او كردن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سموات و ارض و خلايق الهى است سميعى، بصيرى
٣٢٣ ص
(٨٩)
حكايت در بيان توبه نصوح كه چنان كه شير از پستان بيرون آيد باز در پستان نرود
٣٣١ ص
(٩٠)
در بيان آن كه دعاى عارف و اصل و درخواست او از حق همچو درخواست حق است از خويشتن كه كنت له سمعا و بصرا و لسانا و يدا، و قوله«و ما رميت إذ رميت و لكن الله رمى»، و آيات و اخبار و آثار در اين بسيار است و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته به توبه نصو
٣٣٤ ص
(٩١)
نوبت جستن رسيدن به نصوح، و آواز آمدن كه همه را جستيم نصوح را بجوييد و بىهوش شدن نصوح از آن هيبت و گشاده شدن كار بعد از نهايت بستگى كما كان يقول رسول الله صلى الله عليه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدى ازمة تنفرجى
٣٣٧ ص
(٩٢)
يافته شدن گوهر و حلالى خواستن حاجبكان و كنيزكان شاه زاده از نصوح
٣٣٩ ص
(٩٣)
باز خواندن شه زاده نصوح را از بهر دلاكى بعد از استحكام توبه و قبول توبه و بهانه كردن او و دفع گفتن
٣٤٢ ص
(٩٤)
حكايت در بيان آن كه كسى توبه كند و پشيمان شود و باز آن پشيمانىها را فراموش كند و آزموده را باز آزمايد، در خسارت ابد افتد، چون توبه او را ثباتى و قوتى و حلاوتى و قبول مدد نرسد چون درخت بىبيخ هر روز زردتر و خشكتر نعوذ بالله
٣٤٣ ص
(٩٥)
تشبيه كردن قطب كه عارف واصل است در اجرا دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت، بر مراتبى كه حقش الهام دهد و تمثيل به شير، كه دد اجرى خوار و باقى خوار وىاند بر مراتب قرب ايشان به شير نه قرب مكانى بلكه قرب صفتى و تفاصيل اين بسيار است و الله الهادى
٣٤٥ ص
(٩٦)
حكايت ديدن خر هيزم فروش با نوايى اسبان تازى را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را،
٣٤٩ ص
(٩٧)
ناپسنديدن روباه گفتن خر را كه من راضيم به قسمت
٣٥١ ص
(٩٨)
جواب گفتن خر روباه را
٣٥٣ ص
(٩٩)
جواب گفتن روبه خر را
٣٥٥ ص
(١٠٠)
جواب گفتن خر روباه را
٣٥٦ ص
(١٠١)
در تقرير معنى توكل، حكايت آن زاهد كه توكل را امتحان مىكرد از ميان اسباب و شهر بيرون آمد و از قوارع و رهگذر خلق دور شد و به بن كوهى مهجورى مفقودى در غايت گرسنگى سر بر سر سنگى نهاد و خفت و با خود گفت توكل كردم بر سبب سازى و رزاقى تو و از اسباب منقطع ش
٣٥٧ ص
(١٠٢)
جواب دادن روبه خر را و تحريض كردن او خر را بر كسب
٣٥٩ ص
(١٠٣)
جواب گفتن خر روباه را كه توكل بهترين كسبهاست هر كسى محتاج است به توكل كه اى خدا اين كار مرا راست آر و دعا متضمن توكل است و توكل كسبى است كه به هيچ كسبى ديگر محتاج نيست الى آخره
٣٦٠ ص
(١٠٤)
مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى، فر و اثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
٣٦٢ ص
(١٠٥)
فرق ميان دعوت شيخ كامل واصل و ميان سخن ناقصان فاضل فضل تحصيلى بر بسته
٣٦٧ ص
(١٠٦)
حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطى از او در حالت لواطه كه اين خنجر از بهر چيست؟
٣٦٩ ص
(١٠٧)
غالب شدن حيله روباه بر استعصام و تعفف خر و كشيدن روبه خر را سوى شير به بيشه
٣٧٢ ص
(١٠٨)
حكايت آن شخص كه از ترس خويشتن را در خانهاى انداخت رخها زرد چون زعفران، لبها كبود چون نيل، دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است گفت بيرون خر مىگيرند به سخره گفت مبارك خر مىگيرند تو خر نيستى چه مىترسى، گفت خر به جد مىگيرن
٣٧٥ ص
(١٠٩)
بردن روبه خر را پيش شير، و جستن خر از شير، و عتاب كردن روباه با شير كه هنوز خر دور بود تعجيل كردى، عذر گفتن شير و لابه كردن روبه را شير، كه برو بار دگرش بفريب
٣٧٨ ص
(١١٠)
در بيان آن كه نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلكه موجب مسخ است چنان كه در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مائده عيسى و جعل منهم القردة و الخنازير، و اندر اين امت مسخ دل باشد و به قيامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله
٣٨٢ ص
(١١١)
دوم بار آمدن روبه بر اين خر گريخته تا باز بفريبدش
٣٨٥ ص
(١١٢)
جواب گفتن خر روباه را
٣٨٧ ص
(١١٣)
جواب گفتن روبه خر را
٣٨٩ ص
(١١٤)
حكايت شيخ محمد سر رزى غزنوى قدس الله سره
٣٩٣ ص
(١١٥)
آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا هر كه را جان عز لبيك است # نامه بر نامه پيك بر پيك است چنان كه روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
٣٩٦ ص
(١١٦)
در معنى لولاك لما خلقت الأفلاك
٤٠٢ ص
(١١٧)
رفتن اين شيخ در خانه اميرى بهر كديه روزى چهار بار به زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بد آن وقاحت و عذر گفتن او امير را
٤٠٤ ص
(١١٨)
گريان شدن امير از نصيحت شيخ و عكس صدق او و ايثار كردن مخزن بعد از آن گستاخى و استعصام شيخ، و قبول ناكردن و گفتن كه من بىاشارت نيارم تصرفى كردن
٤٠٧ ص
(١١٩)
اشارت آمدن از غيب به شيخ كه اين دو سال به فرمان ما بستدى و بدادى بعد از اين بده و مستان،
٤٠٩ ص
(١٢٠)
دانستن شيخ ضمير سائل را بىگفتن، و دانستن قدر وام وامداران بىگفتن، كه نشان آن باشد كه اخرج بصفاتى الى خلقى
٤١٢ ص
(١٢١)
سبب دانستن ضميرهاى خلق
٤١٤ ص
(١٢٢)
غالب شدن مكر روبه بر استعصام خر
٤١٥ ص
(١٢٣)
در بيان فضيلت احتما و جوع
٤١٧ ص
(١٢٤)
حكايت مريدى كه شيخ از حرص و ضمير او واقف شد او را نصيحت كرد به زبان و در ضمن نصيحت قوت توكل بخشيدش به امر حق
٤١٩ ص
(١٢٥)
حكايت آن گاو كه تنها در جزيرهاى است بزرگ، حق تعالى آن جزيره بزرگ را پر كند از نبات و رياحين كه علف گاو باشد
٤٢١ ص
(١٢٦)
صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش، رفت به چشمه تا آب خورد،
٤٢٣ ص
(١٢٧)
حكايت آن راهب كه روز با چراغ مىگشت در ميان بازار از سر حالتى كه او را بود
٤٢٦ ص
(١٢٨)
دعوت كردن مسلمان مغ را
٤٢٩ ص
(١٢٩)
مثل شيطان بر در رحمان
٤٣٢ ص
(١٣٠)
جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن
٤٣٥ ص
(١٣١)
درك وجدانى چون اختيار و اضطرار و خشم و اصطبار و سيرى و ناهار به جاى حس است
٤٤١ ص
(١٣٢)
حكايت هم در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كننده اختيار نيست
٤٤٤ ص
(١٣٣)
حكايت هم در جواب جبرى و اثبات اختيار و صحت امر و نهى و بيان آن كه عذر جبرى در هيچ ملتى و در هيچ دينى مقبول نيست و موجب خلاص نيست از سزاى آن كار كه كرده است چنان كه خلاص نيافت ابليس جبرى بدان كه گفت بما اغويتنى و القليل يدل على الكثير
٤٤٦ ص
(١٣٤)
معنى ما شاء الله كان يعنى خواست خواست او و رضا رضاى او جوييد، از خشم ديگران و رد ديگران دل تنگ مباشيد، آن كان اگر چه لفظ ماضى است ليكن در فعل خدا ماضى و مستقبل نباشد كه ليس عند الله صباح و لا مساء
٤٥٠ ص
(١٣٥)
و همچنين قد جف القلم يعنى جف القلم و كتب لا يستوى الطاعة و المعصية لا يستوى الامانة و السرقة، جف القلم أن لا يستوى الشكر و الكفران، جف القلم أن الله لا يضيع اجر المحسنين
٤٥٢ ص
(١٣٦)
حكايت آن درويش كه در هرى غلامان آراسته عميد خراسان را ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت، و كلاههاى مغرق و غير آن، پرسيد كه اينها كدام اميراناند و چه شاهاناند گفت او را كه اينها اميران نيستند، اينها غلامان عميد خراساناند، روى به آسمان كرد كه اى خدا
٤٥٧ ص
(١٣٧)
باز جواب گفتن آن كافر جبرى آن سنى را كه به اسلامش دعوت مىكرد و به ترك اعتقاد جبرش دعوت مىكرد و دراز شدن مناظره از طرفين كه ماده اشكال و جواب را نبرد الا عشق حقيقى كه او را پرواى آن نماند، و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء
٤٦٣ ص
(١٣٨)
پرسيدن پادشاه قاصدا اياز را كه چندين غم و شادى با چارق و پوستين كه جماد است مىگويى؟ تا اياز را در سخن آورد
٤٦٨ ص
(١٣٩)
گفتن خويشاوندان مجنون را كه حسن ليلى به اندازهاى است، چندان نيست، از او نغزتر در شهر ما بسيار است يكى و دو و ده بر تو عرضه كنيم اختيار كن، ما را و خود را وارهان و جواب گفتن مجنون ايشان را
٤٧٢ ص
(١٤٠)
حكايت جوحى كه چادر پوشيد و در وعظ ميان زنان نشست و حركتى كرد زنى او را بشناخت كه مرد است و نعرهاى زد
٤٧٧ ص
(١٤١)
فرمودن شاه به اياز بار دگر كه شرح چارق و پوستين آشكارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گيرند كه الدين النصيحة و موعظه يابند
٤٨٠ ص
(١٤٢)
حكايت كافرى كه گفتندش در عهد ابا يزيد كه مسلمان شو و جواب گفتن او ايشان را
٤٨١ ص
(١٤٣)
حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافرى او را هديه داد
٤٨٣ ص
(١٤٤)
حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر كشيد گربه نيم من بر آمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
٤٨٧ ص
(١٤٥)
حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود امر معروف كرد زد سنگى و سبو را بشكست امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد و اين قصد در عهد دين عيسى بود
٤٩٢ ص
(١٤٦)
حكايت ضياء دلق كه سخت دراز بود و برادرش شيخ اسلام تاج بلخ به غايت كوتاه بالا بود و اين شيخ اسلام از برادرش ضيا ننگ داشتى ضيا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضيا خدمتى كرد و بگذشت، شيخ اسلام او را نيم قيامى كرد سر سرى، گفت آرى سخت د
٤٩٦ ص
(١٤٧)
رفتن امير خشم آلود براى گوشمال زاهد
٤٩٩ ص
(١٤٨)
حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را
٥٠١ ص
(١٤٩)
قصد انداختن مصطفى
٥٠٥ ص
(١٥٠)
جواب گفتن امير مر آن شفيعان را و همسايگان زاهد را كه گستاخى چرا كرد؟ و سبوى ما را چرا شكست؟ من در اين باب شفاعت قبول نخواهم كرد كه سوگند خوردهام كه سزاى او را بدهم
٥١١ ص
(١٥١)
دوم بار دست و پاى امير را بوسيدن و لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد
٥١٢ ص
(١٥٢)
باز جواب گفتن آن امير ايشان را
٥١٥ ص
(١٥٣)
تفسير اين آيت كه و إن الدار الآخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون كه در و ديوار و عرصه آن عالم و آب و كوزه و ميوه و درخت همه زندهاند و سخنگوى و سخن شنو و جهت آن فرمود مصطفى
٥١٦ ص
(١٥٤)
دگر بار استدعاء شاه از اياز كه تأويل كار خود بگو و مشكل منكران را و طاعنان را حل كن كه ايشان را در آن التباس رها كردن مروت نيست
٥٢٢ ص
(١٥٥)
تمثيل تن آدمى به مهمان خانه، و انديشههاى مختلف به مهمانان مختلف، عارف در رضا بد آن انديشههاى غم و شادى چون شخص مهمان دوست غريب نواز خليلوار، كه در خليل به اكرام ضيف پيوسته باز بود بر كافر و مؤمن و امين و خائن و با همه مهمانان رو تازه داشتى
٥٢٥ ص
(١٥٦)
حكايت آن مهمان كه زن خداوند خانه گفت كه باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
٥٢٦ ص
(١٥٧)
تمثيل فكر هر روزينه كه اندر دل آيد به مهمان نو كه از اول روز در خانه فرود آيد و فضيلت مهمان نوازى و ناز مهمان كشيدن و تحكم و بد خويى كند به خداوند خانه
٥٢٩ ص
(١٥٨)
نواختن سلطان اياز را
٥٣٢ ص
(١٥٩)
وصيت كردن پدر دختر را كه خود را نگه دار تا حامله نشوى از شوهرت
٥٣٤ ص
(١٦٠)
وصف ضعيف دلى و سستى صوفى سايه پرورد مجاهده ناكرده، درد و داغ عشق ناچشيده،
٥٣٦ ص
(١٦١)
نصيحت مبارزان او را كه با اين دل و زهره كه تو دارى كه از كلاپيسه شدن چشم كافر اسيرى دست بسته بىهوش شوى و دشنه از دست بيفتد، زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوى پيكار مرو تا رسوا نشوى
٥٤٠ ص
(١٦٢)
حكايت عياضى رحمه الله كه هفتاد غزو كرده بود سينه برهنه بر اميد شهيد شدن، چون از آن نوميد شد از جهاد اصغر رو به جهاد اكبر آورد و خلوت گزيد، ناگهان طبل غازيان شنيد نفس از اندرون زنجير مىدرانيد سوى غزا، و متهم داشتن او نفس خود را در اين رغبت
٥٤٢ ص
(١٦٣)
حكايت آن مجاهد كه از هميان سيم هر روز يك درم در خندق انداختى به تفاريق از بهر ستيزه حرص و آرزوى نفس و وسوسه نفس كه چون مىاندازى به خندق بارى به يك بار بينداز تا خلاص يابم كه اليأس احدى الراحتين او گفت كه اين راحت نيز ندهم
٥٤٦ ص
(١٦٤)
صفت كردن مرد غماز و نمودن صورت كنيزك مصور در كاغذ و عاشق شدن خليفه مصر بر آن صورت، و فرستادن خليفه اميرى را با سپاه گران به در موصل و قتل و ويرانى بسيار كردن بهر اين غرض
٥٤٩ ص
(١٦٥)
ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خونريز مسلمانان بيشتر نشود
٥٥٢ ص
(١٦٦)
پشيمان شدن آن سر لشكر از آن خيانت كه كرد و سوگند دادن او آن كنيزك را كه به خليفه باز نگويد از آن چه رفت
٥٥٨ ص
(١٦٧)
حجت منكران آخرت و بيان ضعف آن حجت زيرا حجت ايشان بدين باز مىگردد كه غير اين نمىبينيم
٥٦٢ ص
(١٦٨)
آمدن خليفه نزد آن خوب روى براى جماع
٥٦٤ ص
(١٦٩)
خنده گرفتن آن كنيزك را از ضعف شهوت خليفه و قوت شهوت آن امير، و فهم كردن خليفه از خنده كنيزك
٥٦٥ ص
(١٧٠)
فاش كردن آن كنيزك آن راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
٥٦٧ ص
(١٧١)
عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت، كه بپوشاند و عفو كند و او را به او دهد و دانست كه آن فتنه جزاى او بود، و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل كه و من اساء فعليها و ان ربك لبالمرصاد و ترسيدن كه اگر انتقام كشد آن انتقام هم بر سر او آيد چنان كه اين
٥٧١ ص
(١٧٢)
بيان آن كه نحن قسمنا كه يكى را شهوت و قوت خران دهد و يكى را كياست و قوت انبيا و فرشتگان بخشد
٥٧٤ ص
(١٧٣)
دادن شاه گوهر را ميان ديوان و مجمع به دست وزير كه اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت او و فرمودن شاه او را كه اكنون اين را بشكن و گفتن وزير كه اين را چون بشكنم الى آخر القصه
٥٧٦ ص
(١٧٤)
رسيدن گوهر از دست به دست، آخر دور به اياز و كياست اياز،
٥٧٩ ص
(١٧٥)
تشنيع زدن امرا بر اياز كه چرا شكستن و جواب دادن اياز ايشان را
٥٨٣ ص
(١٧٦)
قصد شاه به كشتن امرا و شفاعت كردن اياز پيش تخت سلطان كه اى شاه عالم العفو اولى
٥٨٤ ص
(١٧٧)
تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست با او كه لا ضير انا الى ربنا منقلبون
٥٨٨ ص
(١٧٨)
مجرم دانستن اياز خود را در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر گويى خود را مجرم دانستن، و اين شكستگى از شناخت و عظمت شاه خيزد كه انا اعلمكم بالله و اخشاكم لله و قال الله تعالى انما يخشى الله من عباده العلماء
٥٩٣ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص

شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٣ - در معنى لولاك لما خلقت الأفلاك

نور محمد ٦ را آفريد او را فرمود: و عزتى و جلالى لولاك لما خلقت الأفلاك.

لا ابالى ...: پروا ندارم پرهيز كنيد.

فرخ: جوجه.

جبال راسيات: كوه‌هاى ثابت. بر جا.

قاسى: سخت.

عشق عاشق را بى‌خودانه در فرمان معشوق مى‌نهد تا هر چه گويد كند، و اگر به پست‌ترين كارش مأمور سازد سر نپيچد، چنان كه شيخى چنان بزرگ قدر چون عاشق حق بود به گدايى افتاد و به مناسبت از عشق رسول ٦ سخن به ميان مى‌آورد كه چون در عشق طاق بود، خدا چرخ‌ها را به خاطر او آفريد هر چند سودهاى ديگر نيز دارد.

سپس به نكته‌اى ديگر اشارت مى‌كند كه آن چه در جهان هستى است عاشق حق است و هر يك عشق خود را به گونه‌اى بيان مى‌دارد. خاك به خوارى، كوه‌ها به پايدارى، و اين تشبيه گونه‌اى است تشبيه محسوس به معقول چنان كه غصه را به خار و دل سخت را به سنگ تشبيه كنند.