شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥ - سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
|
صوفيى بدريد جُبَّه در حَرج |
پيشش آمد بعدِ بدريدن فرج |
|
|
كرد نام آن دريده فرجى |
اين لقب شد فاش ز آن مرد نَجى |
|
|
اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد |
ماند اندر طبع خلقان حرف دُرد |
|
|
همچنين هر نام، صافى داشته است |
اسم را چون دُرديى بگذاشته است |
|
|
هر كه گِل خوار است دُردى را گرفت |
رفت صوفى سوى صافى نِاشِگفت |
|
|
گفت لا بد دُرد را صافى بود |
زين دلالت دل به صَفوت مىرود |
|
|
دُرد عُسر افتاد و صافش يُسر او |
صاف چون خرما و دُردى بُسر او |
|
|
يُسر با عُسر است هين آيس مباش |
راه دارى زين ممات اندر معاش |
|
|
رَوح خواهى جُبّه بشكاف اى پسر |
تا از آن صفوت بر آرى زود سر |
|
|
هست صوفى آن كه شد صفوت طلب |
نه از لباسِ صوف و خيّاطىّ و دَب |
|
|
صوفيى گشته به پيش اين لِئام |
الْخِياطه و اللِّواطه و السّلام |
|
ب ٣٦٤- ٣٥٤ فرجى يا فرجيَّه: قبايى بوده است گشاد داراى آستين دراز كه اندكى روى انگشتان را مىپوشانده است. اين پوشش بيشتر به عالمان اختصاص داشته است. پارچه آن را از پشم يا مو، مىبافتهاند. و آستر آن را از پوست سنجاب. (براى تفصيل بيشتر نگاه كنيد به:
ترجمه فرهنگ البسه مسلمانان، ص ٣٠٩- ٣١٥) اما فَرَجى كه صوفيان مىپوشيدهاند از پشم گوسفند يا موى بز بوده است. لرها و چادر نشينان اين پوشش را فرجى مىگفتند و شايد هم اكنون هم ميان آنان متداول باشد.
اما آن چه مولانا در وجه تسميه فرجى نوشته گرفته از مقالات شمس است: «جبه را بدريد گفت وا فَرَجى يعنى فَرَجيم بخش. فرجى نام شد.» (مقالات شمس، ج ٢، ص ٤٠)