شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٩ - پشيمان شدن آن سر لشكر از آن خيانت كه كرد و سوگند دادن او آن كنيزك را كه به خليفه باز نگويد از آن چه رفت
|
هين مشو غره بد آن كه قابلى |
مر خيالش را و زين ره واصلى |
|
|
از خيال حرب نهراسيد كس |
لا شجاعة قبل حرب اين دان و بس |
|
|
بر خيال حرب حيز اندر فكر |
مىكند چون رستمان صد كر و فر |
|
|
نقش رستم كآن به حمامى بود |
قرن حمله فكر هر خامى بود |
|
|
اين خيال سمع چون مبصر شود |
حيز چه بود؟ رستمى مضطر شود |
|
|
جهد كن كز گوش در چشمت رود |
آن چه كآن باطل بدست آن حق شود |
|
|
ز آن سپس گوشت شود هم طبع چشم |
گوهرى گردد دو گوش همچو يشم |
|
|
بلكه جمله تن چو آيينه شود |
جمله چشم و گوهر سينه شود |
|
|
گوش انگيزد خيال و آن خيال |
هست دلاله وصال آن جمال |
|
|
جهد كن تا اين خيال افزون شود |
تا دلاله رهبر مجنون شود |
|
|
آن خليفه گول هم يك چند نيز |
ريش گاوى كرد خوش با آن كنيز |
|
|
ملك را تو ملك غرب و شرق گير |
چون نمىماند تو آن را برق گير |
|
|
مملكت كآن مىنماند جاودان |
اى دلت خفته تو آن را خواب دان |
|
|
تا چه خواهى[١] كرد آن باد و بروت |
كه بگيرد همچو جلادى گلوت |
|
|
هم در اين عالم بدان كه مأمنى است |
از منافق كم شنو كو گفت نيست |
|
ب ٣٩٢٩- ٣٩٠٦ وصف تصوير است: هر گاه چيزى را وصف كنند شنونده در خيال خود تصورى مىكند و آن چه در خيال آورده با چشم هوش مىبيند.
|
از صفت وز نام چه زايد خيال |
و آن خيالش هست دلال وصال |
|
٣٤٥٤/ ١ اما صورت وصف شده را چشم مىتواند ببيند و گوش را در ديدن آن نصيبى نيست.
كرد مردى از سخندانى ...: در سخنان على (ع) است: «بدانيد ميان حق و باطل جز چهار انگشت نيست. از او پرسيدند معنى اين سخن چيست انگشتان خود را فراهم آورد و برداشت و ميان گوش و ديده گذاشت سپس گفت باطل آن است كه بگويى شنيدم و حق آن است كه بگويى ديدم.» (نهج البلاغه، خطبه ١٤١)
[١] در حاشيه نسخه اساس: هد.